گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

 خسرو دوامي

Angel Ladies

 

     براي:  بیژن بیجاری،مهرنوش مزارعی

David  Rasmussen      و    

 

 

1

دره‌ي مرگ، در ایالت "کالیفرنیا" ،در شمال شرقی شهر" بارستو" واقع شده ؛در امتداد جاده یی که شهر" لون پاین" را به نوار مرزی ایالت "نوادا" وصل می کند. بنا بر تحقیقات باستان شناسان، دره ی مرگ  سی میلیون سال پیش،  بر اثر زمین لرزه ای بزرگ شکل گرفته است. در سفرنامه‌هاي پيشتازان غرب، این گُسل عمیق و اين برهوتِ بزرگ را «سرزمين افراطِ بینهايتِ طبيعت»  ناميده‌اند. دره ی مرگ، لقبِ گرمترين، خشکترين و پست‌ترين نقطه‌ي نیمکره ی غربی را با خود یدک می کشد. گرماي تابستانهاي آن  گاه از مرز صدو بیست وپنج درجه فارنهايت هم تجاوز مي‌كند.این ناحیه با بارش کمتر از دو اينچ باران در سال، خشكترين نقطه ی آمريكا هم محسوب می شود. و با ارتفاع دویست و هشتاد و دو فوت پايينتر از سطح دريا، دره ي مرگ را پَست ترين نقطه‌ي زمين هم ناميده‌اند.

  در این جغرافیای خاص، گیاهانی  می رویند که نظیر آنها در هیچ جای دیگر نیمکره ی غربی یافت نمی شود. جانوران دره مرگ طی قرنها، طوری   خود را با آب و هوای طاقت فرسای این منطقه تطبیق داده اند که دیگر هیچ شباهتی به پیشینیان خود ندارند. سرخپوستهای منطقه به دست پیشتازان اولیه غرب تارومار شده اند و بازماندگان اندک آنها هم توسط دولت مرکزی  در مناطقی خاص اسکان یافته‌اند. آب دره ی مرگ از طریق رودخانه ی تاریخی" آمارگوس" تأمین می شود که بستر بیرونی آن خشک و رگه رگه است، و  آب، با فاصله ای دور، در زیر زمین جریان دارد. جالب اینجاست که  فاصله‌ي اين برهوت بزرگ با كوههاي پر برف" مانت ويتني"، بلندترين قله‌ي آمريكا و نیز با شهر زيبا و سرسبز "لون پاین" فقط سی مايل است. جمعيت كنوني منطقه کمتر از پنج هزار نفر است كه نيمي از آنها هم در فصل تابستان به شهرهاي اطراف كوچ مي‌كنند. هر سال دره ی مرگ، بر خلاف نام غیر متعارفش، به عنوان بزرگترین پارک ملی آمریکا ، گردشگران زیادی را از نقاط مختلف جهان به خود جذب می کند.

 

 به نظر من،دره ی مرگ ، خاصه از اواسط زمستان تا اوايل بهار زیباترین جاي دنياست؛  باآن هواي دلپذير صبح و نسيم ملايمي كه در دشتهای  كاكتوس با گل‌هاي شفاف و رنگ به رنگ مي‌وزد ، با تپه‌هایي طلایی که برجستگي هاي خاک را با خود جا به ‌جا مي‌كند،  پرنده‌هاي كويري با آن صداي غريبشان؛ و  غروبیِ  كه دره‌هاي عميق با سنگهاي چند ميليون ساله را رنگ به رنگ مي‌كند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2

مرجان گفت، مرد ايراني رو جون به جونش هم كنن، بازم جنده بازه!

    خواستم بگويم، تو هم جون به جونت كنن، بازم ديوونه‌اي! داريوش انگشتش را به علامت سكوت روی لبش گذاشت و ابروهاش را بالا انداخت.

    گفت، خانم جان! گفتم كه، جنده نگو، بگو جانده...

  و  خنديد. سوسن اخم كرد. دستش را از دست‌هاي داريوش بيرون كشيد، زير لب چيزي گفت و آرنجش را آرام به سينه ی داریوش زد.

    گفت، شما رو به خدا موضوع رو عوض كنين. آخه حيف نيست آدم اين هوا و اين سكوت و اين آب گرم رو بذاره، وقتش رو با این چرت و پرتها هدر کنه؟

   شب همه‌مان خراب شده بود.  وسط صحرا، توي حوضچه ی آب گرم نشسته بوديم.چهار سالی می شد که داریوش و سوسن را ندیده بودیم.آنها غرب امریکا بودند، ما شرق. گهگداری تلفنی حرف می زدیم. تعطیلات کریسمس قراری می‌گذاشتيم و به سویی می رفتیم . بيرون سرد بود. از سرشب شراب خورده بوديم. اول مرجان پیله کرد، آن هم به يك موضوع پوچ و بيخود.عادتش شده بود. شراب كه مي‌خورد بدتر مي‌شد. آن شب سنگ تمام گذاشته بود. اولش توي خودم ريختم. بعد ديدم نمي‌شود.

    گفتم، اگه جرئت داري، اسم جنده‌هایي رو كه من باهاشون هستم، بیار! سوسن و داريوش هم شاهد...

    مي‌دانستم به خال زده‌ام. پلك‌هاي مرجان بازتر و گشادتر شدند. فكر كردم، همين الان است كه منفجر شود. آب گرم، زير پايم قُل قُل می کرد. ريمل از زير چشم‌هايش شره كرده بود پايين. سوسن به چشم‌هاي مرجان اشاره كرد. مرجان سياهي‌هاي دور چشم را پاك كرد. خم شد و سرش را زير آب برد. سياهي موهايش روي آب پخش شد. سوسن و داريوش با عصبانيت به من نگاه مي‌كردند. گفتم، آخه از هر کس که خوشش نمی یاد، می‌گه جنده اس. اگه بدونين با اين ديوونه بازي‌هاش چه دهني از من...

    داريوش با انگشت اشاره كرد كه آرام باشم. مرجان سرش را از زير آب بيرون آورد. مي‌خواست چيزي بگويد. داريوش يك دستش را جلوي دهان مرجان و دست ديگرش را جلوی صورت من گرفت. با صداي بلند زد زير آواز: تو ای پری کجایی-که رخ نمی نمایی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3

داريوش گفت، بار آخر كه رفتم ايران، هوس حموم نمره كردم. مادرم رفته بود حج عمره، پدرم تنها بود . يه بفرما كه بهش زدم، گفت مي‌آد. دیدم خيلي پير شده، رسیدگی می خواد . تو حموم واسش یه واجبي حسابی گذاشتم. كِيفور شده بود. ظهرش با هم  یه كله‌پاچه و عرق دبشی خورده بودیم. همونطور که كيسه‌ش مي‌كشيدم، دست كردم زير لنگ، خايه‌هاي چروكيده‌ش رو گرفتم توي دستام. توعالم مستی، سرم رو بردم دم گوشش، گفتم، خواركسده! به خاطر همين خايه‌ها بود كه زدی وخوار همه‌ي ما رو گاييدي ‌ها.

بعد، لپاشو كشيدم. توي گوشاش سمعك داشت. ولي مث اينكه حرفاي منو شنيد. ترش كرد. دستم رو كنار زد، گفت، پسر جون! شوخي و مزخرف گویی هم حدی داره!

    غروب بود. روي تپه‌هاي "دره ی مرگ" قدم مي‌زديم. زنها با فاصله‌اي پشت سرمان مي‌آمدند. كفش هايمان را دست گرفته بوديم. تا چشم كار مي‌كرد، آبی آسمان بود و تپه‌هاي ماسه، و بوته‌هايي كه جا به جا از خاك بيرون زده بود.  سوسن و مرجان ساعتي قبل همانجا سفره‌اي چيده بودند و غذا و شرابي خورده بوديم.

    پرسیدم، گفتي چند تا برادر خواهر داري؟

   گفت ، تني ، سه تا برادر و دو تا خواهر. ناتني، هم دو تا برادر. شاید اون وسط مسطا، دو سه تا هم لايي بودن كه ازشون بي‌خبرم. من پسر بزرگه بودم از زن دوم بابام. از بچگي هواي منو خيلي داشت. از مادرم هم خیلی حساب می برد ؛ با این همه عادت کرده بود شبا بونه‌‌اي بگیره و از خونه بزنه بيرون. منو هم برای ردگم کنی همراش مي‌برد كه مادره شك نكنه. از اين بار به اون بار، از اين كافه به اون كافه، از این خونه به اون خونه. زناي بار خيلي دوستم داشتن. كاسه‌ي پسته رو مي‌ذاشتن جلوم و لپ‌مو مي‌كشيدن. بابام يكي دو چتول مي‌زد و شروع مي‌كرد به لاس زدن. آخر شبام منو تو خيابونا مي‌گردوند. بعد مثلا جلوي يه خونه‌اي نگه مي‌داشت. مي‌گفت، پسرجون بشين تو ماشين، چراغو روشن کن، دَرسِت رو بخون، من يه تُك پا برم بالا پيش رئيس ثبت، يا معاون دارايي و از اين چرت و پرتها. رفتن همون بود و برگشتن دو سه ساعت بعد همون. بعد يقه‌ي كت و پيرهنش رو صاف مي‌كرد، عرق صورتش رو خشک می کرد و مي‌گفت، پسر جون! خسته شدم! ولی بالاخره کارم تموم شد. بزن، بريم خونه که شام یخ می کنه و مادرت نگران می‌شه.

    صداي مرجان توي صحرا پيچيد: چه خبرتونه، یه دقیقه واي‌سين! از تشنگی مُردَم.

     سرعتش را زيادتر كرد و خودش را به ما رساند.

گفت، سرتونو انداختين پايين، دارین تند تند پچ پچ مي‌كنين و مي‌رين؟

    بطري آب را از كوله پشتي كشيدم بيرون. آب را يك جرعه سركشيد. عرق پیشانی اش را پاک کرد. گفت، مواظب باشين که زياد فاصله نگيرين. اگه اينجا گم بشيم ديگه مصيبته همديگه‌ رو پيدا كنيم. برگشت سمت سوسن. ما دوباره راه افتاديم.

    داريوش گفت، يه روز مادرم پرسيد، تو پري سياه رو مي‌شناسي؟ گفتم، پري سياه كيه؟ گفت، راستِ شو بگو. قسم خوردم. گفت، همون جنده‌اي كه زير پاي بابات نشسته. خنده‌م گرفته بود. تا به حال از دهن مادرم كلمه‌ي جنده رو نشنيده بودم. نمازو روزه اش ترک نمی شد. چند هفته ای می شد كه با بابام حرف نمي‌زد. باباهه نصف شب مي‌اومد، مي‌رفت طبقه‌ي بالا مي‌خوابيد. گفتم، بابا كه همه‌ش سرش گرم كارشه. ولي مادرم شك كرده بود. چند ماه بود  كه بابام سبيلش رو از ته تراشيده بود. موهاشو هم تازگی ها رنگ می کرد. قبلا اداره كه مي‌رفت، عادت داشت كروات بزنه، نمي‌دونم كدوم شيرپاك خورده‌اي بهش گفته بود دستمال گردن بيشتر بهش مي‌ياد. مادرم گفت، اين شال گردن هم سليقه‌ي همون پري سياه جنده‌س. گفتم، مادرجون! شال گردن نه، دستمال گردن! طفلك سرش توي نماز و روزه‌ي خودش بود.

   با خنده‌ پرسيدم، حالا چرا پري سياه؟ گفت، نمي‌دونم.من که هیچوقت ندیدمش. شاید طرف يه خرده سبزه بوده، مادرم از حرصش مي‌گفته پري سياه. سايه‌ ی پری سیاه هميشه توي زندگي مون بود. هر وقت بابام خرجي نمي‌داد، مادرم پري سياه رو نفرين مي‌كرد. ما هم كه دق دلي مون رو سرديواراي خونه در مي‌آورديم. عليه پري سياه شعار مي‌نوشتيم. هر چقدرم كه از باباهه كتك مي‌خورديم فايده‌اي نداشت. این جریان سالها ادامه داشت. سالای آخر، سن بابام كه بالا رفت، زور مادرم بيشتر مي‌چربيد. هر وقت دعواشون مي‌شد، مادرم مي‌گفت، به خدا مي‌گيرم اون پري سياه جنده رو جرش مي‌دم. ماها مي‌خنديديم. قبل از مرگش، دو سه بار اومد خارج. ديدم پيرمرد سرپيري هنوز دست برنداشته، بدش نمي‌اومد ببرمش اين ور و اون ور، يه حال و حولي بكنه. اين اواخر، روم تو روش باز شده بود، خيلي با هم شوخي مي‌كرديم. مي‌بردمش دم دريا، هي ديد مي‌زد ، مي‌گفت، اينا زنن. مي‌گفتم، پس مادرمون چي؟ مي‌گفت، اونم خوبه منتهي يه جور ديگه. يه بار، یه تکیلای مفصل بهش دادم .خوب که مست شد، یه جوری که پس نزنه ازش پرسيدم، بابا بالاخره اين پري سياه كي بود؟ خنديد. از من اصرار و از اون انكار. آخرشم جواب نداد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

4

"مارشال جيمز" اولين معدن طلاي كاليفرنيا را در ژانويه هزار و هشت صد و چهل و هشت كشف كرد. در آن زمان ، سرخپوستها با جمعیتی صد هزار نفره ، ساكنین اصلي صحراي "سی يرا نوادا" بودند. تلاش مارشال جيمز براي نگه داشتن این خبر هیجان انگیز  بين خود و اطرافيانش ، به جايي نرسيد. پاييز همان سال ،خبرکشف طلا مثل بمب در جهان پيچيد. بهار هزار و هشت صد و چهل و نه، جويندگان طلا از استراليا و چين و... همراه ده‌ها هزار مرد و زن و پير و جوان از شهرهاي شرق آمريكا راهي غرب شدند. در تاريخ غرب اين گروه را "فورتی ناینرز -گروه چهل و نه " ناميده‌اند.

    تاریخنگاران نوشته اند که اوایل سال هزار و هشت صد و چهل و نه،  شهرهاي شرق آمريكا، شبيه شهرهای جنگ زده شده بود. مردم دار و ندار خود را مي‌فروختند و با اولین وسيله‌اي که پیدا می کردند به سمت غرب راه می افتادند. فورتی ناینرزها از سه مسير روانه‌ي كاليفرنيا شدند. آنها كه سرمايه‌اي در بساط داشتتند، از طريق" كيپ هورن" و یا از راه دريايي "پاناما" به کالیفرنیا آمدند. بقيه‌ي گروه، تلاش كردند از مسير سه هزار مايلي "اورِگان" و از طريق كوه‌ها و دره‌هاي سی يرا نوادا به كاليفرنيا برسند. تجربه‌ي تلخ و دلهره‌آور اين گروه سی و دو هزار نفره، و مخاطراتي كه از سرگذراندند، بعدها يكي از مهم‌ترين فصل‌هاي تاريخ معاصر امريكا شد.

گروه، براي رسيدن به كاليفرنيا مهلت زيادي نداشتند. پاييز هزار و هشت صد و چهل و نه، كاروانهاي کوچک  جويندگان طلا در شهر "سات ليك سيتي" اطراق كردند. گروه مي خواست پيش از شروع زمستان به کالیفرنیا برسد. گذشتن از كوههاي پربرف سی يرا نوادا به آسانی امكان پذير نبود. دو سال قبل، کاروانی به رهبري سرهنگ "دانر" در همين كوهها گرفتار برف و توفان شده بودند و كسي از آنها زنده به مقصد نرسيده بود. فورتي ناينرز ها، كاپيتان "جفرسون هانت" ژنرال سابق ارتش- از بازماندگان جنگهاي داخلي آمريكا، را بعنوان راهنماي خود استخدام كردند. به نظر كاپيتان هانت، در آن فصل سال، راه كوهستاني موسوم به"اُلد اسپانیش ترِیل -مسير قديمي اسپانيايي" مطمئنترين راهی بود كه كوههاي سی یرا نوادا را دور می زد و به كاليفرنيا مي‌رسيد. كاپيتان هانت قبلاً هم يك بار از اين مسير گذشته بود.

اواخر پاييز هزار و هشت صد و چهل و نه، كاروانهاي فورتي ناينرز سفر تاريخي خود را آغاز كردند. در يادداشتهاي يكي از بازماندگان گروه آمده است: «دو هفته اول، مسیر را به آرامي طی کردیم. هفته ي سوم زمزمه هاي مخالفت و دودستگي در گروه آغاز شد. گروهي به حركت آرام كاروان خرده مي گرفتند و مي خواستند  زودتر به مقصد برسند. كاپيتان هانت مجبور بود همپاي آهسته ترين واگنها حركت كند. هفته ي چهارم، وقتي خستگي و بيتابي همه را کم طاقت کرده بود، ناگهان مردي یک چشم،با ریشی بلند و لباسی ژنده  در كاروان ظاهر شد.»

در تاريخچه ي فورتي ناينرز درباره دلایل و زمینه های حضور و ظهور این مرد  روايتهاي مختلفي آمده است. بنا بر برخی روايتها، مرد ، نقشه قديمي یکی از كاشفان اوليه ي غرب به نام" جان فريمانت" را در دست داشت. نقشه، از بین كوهها و دره هاي سيرا نوادا، راه ميانبُري را نشان مي داد كه مسیر رسيدن به كاليفرنيا را نصف مي كرد. حضور مرد و نقشه ميانبُر، تشتت و تفرقه ميان اعضاي گروه را زيادتر كرد. كاپيتان هانت ،به این نقشه قديمي اعتمادي نداشت. چند روز بعد، از ميان دويست واگن حامل آدمهاي كاروان، صد و بيست واگن به وسوسه رسيدن سريعتر به كاليفرنيا راه خود را از بقيه جدا كردند. منطقه اي كه اين دو گروه از هم جدا شدند، امروز شهر" اينترپرايز"خوانده می شود. به همين مناسبت، در همين شهر بناي يادبودي را  به نام كاپيتان هانت ساخته اند كه بيانگر اين جدايي تاريخي ست.

گروه منشعب، عبور از كوهها و دره هايي را كه روي نقشه مشخص شده بود آغاز كرد؛ كوههايي بلند و پر ازصخره، و دره هایي عميقِ و شنی که به نظر نمی رسید قبلاً موجود زنده اي از آن عبور كرده باشد. در تاريخچه ي بازماندگان گروه آمده كه مرد یک چشم، دو هفته بعد از حضور یکباره اش در جمع، ناپديد مي شود، و اين مصادف با اولين روزهايي ست كه گروه پايين رفتن از دره اي عميق را آغاز كرده است. بنا بر برخی روایات، بعد از ناپديد شدن مرد و گم شدن نقشه ی عبور، يأس و بدبيني بر افراد چيره می شود. عده اي تصميم می گیرند كه از راه آمده بازگردند، بلكه بتوانند در ميانه راه به جفرسون هانت و گروه اوليه بپيوندند. گروه دوم كه فقط بيست واگن را تشكيل مي دادند، تلاش می كنند مسير غرب را در پيش بگيرند و خود را به كاليفرنيا برسانند. راه این گروه خيلي بيشتر از آن كه پيش بيني مي شد سخت و ناهموار بود. صحراهاي خشك و بي آب و علفي كه كسي از آن عبور نكرده بود، سرخپوستهايي كه با چنگ و دندان از سرزمين و از جان و مال و ناموس خود دفاع مي كردند، و از همه مهمتر رقابت و دودستگي و دسيسه ي آدمهايي كه هر كدام مي خواستند زودتر به مال و ثروتي افسانه اي دست يابند، اين گروه را دچار سرنوشتی تلخ و مرگبار كرد. در يادداشتهاي يكي از بازماندگان این گروه آمده است: «چند روز مانده به كريسمس، خسته و نوميد و قحطي زده به قلب صحرا رسيديم. از سي نفر، دوازده تايمان زنده مانده بودند. اسب ها و گاوهاي نر را قبل از اين كه از ضعف و خستگي از پاي درآيند كُشتيم و گوشتشان را خوردیم و باقیمانده های آن را هم نمك سود كرديم. كسي به كسي اطمينان نداشت. همه با كمترين خشمي به روي هم اسلحه مي كشیدند. بعد از روزها و گذراندن همه ي اين خطرها، سرانجام از «آرواره هاي جهنم» عبور كرديم و سرانجام، در غروب كريسمس هزار و هشت صد و چهل و نه، مثل برخاستن از كابوسي سخت و سنگين، انتهاي دره را طي كرديم و كوههاي سرسبز كاليفرنيا را در دوردست ديديم.»

بنا بر روایات دیگری، همان روز يكي از زنهاي گروه كه همه ي هستي اش را در راه از دست داده بود ،به دره ای که پشت سر گذاشته بود نگاهي می اندازد و فریاد می زند: «خداحافظ دره ي مرگ كه همه ياد و يادگارهايمان را از ما گرفتي»

از آن پس، اين منطقه را " دِِِِث ولی- دره ی مرگ