پاره‌ی پنجم 

كوكی سن ژاک

 

1

ایلچی می‌گفت: «نگاه كن!» بعد ظرف آب را می‌پاشید به هوا. میرزاهادی كه خودش را پیچیده بود لای پتو، نگاه می‌كرد به ذرات آب كه تا برسد به زمین برف شده بود. همینطور كه دندان‌هاش از سرما بهم می‌خورد، گفت: «خواهر و مادر هر چه تزار است...» بعد چشمش افتاد به پرهیبِ گرافینه كه از كالسكه پیاده شده بود و، پوشیده در كلاه و پالتوی سیاه، به سمت آنها می‌آمد. پتو را محكم به خود پیچید، نگاهی كرد به گنبد طلایی كلیسای «سمه نووسكی» كه قندیل‌های برف و ‌یخ از آن آویزان بود، و راه افتاد طرف عمارت تا گزارش وقایع روزانه را بنویسد. از آستانه‌ی در كه می‌گذشت، بار دیگر نگاهی به گرافینه كرد و در دل گفت: «بكن، ایلچی! بكن كه از آنهمه خاك تصرف شده‌ی وطن، مگر همین‌ یك وجب پشم كس گرافینه خانم دستت را بگیرد.» دلخور بود. سرما بود، دوری از وطن بود، كار هم گره خورده بود. وقتی رسیده بودند به ده فرسخیِ سن‌پترزبورگ، همانجا اطراق كرده بودند تا تزار برگردد. چند ماهی كه گذشت، ایلچی دید تزار انگار حالا حالاها در پاریس ماندگار است. به توصیه‌ی سفیر انگلیس عجالتاْ به سن‌پترزبورگ داخل شدند تا وقتی خبری از بازگشت تزار رسید بیرون بروند و با استقبال رسمی دوباره ‌وارد بشوند. ایلچی را به اتفاق همراهان در عمارتی اعیانی مكان داده بودند، و فیلان و اسبان هدایا را در جایی در همان نزدیكی. روزشان به بازدید كارخانه ها می‌گذشت، و شب به میهمانی و مجلس رقص درخانه‌ی بزرگان روس. با اینهمه، انتظار كلافه‌شان كرده بود. ایلچی، وقتی دید حالا حالاها ماندگار است، به فكر ‌یادگیری زبان روسی افتاد. با گرافینه در ‌یكی از مجالس رقص آشنا شده بود. وقتی گفت: «ما قبلاْ كجا همدیگر را دیده‌ایم؟» گرافینه خنده‌ای كرد و گفت: «آه خدای من... شما مردها..! همه‌تان با همین جمله شروع می‌كنید.» بعد كه ایلچی فكرش را با او در میان نهاد، گرافینه گفت: «نگران نباشید. خودم معلم خوبی برایتان پیدا می‌كنم.» وقتی ‌یكی دو نفری را معرفی كرد و ایلچی نپسنديد، گفت: «اگر مایل باشید، خودم به شما درس می‌دهم.» و حالا، آمده بود تا طبق معمول هفته‌های اخیر، بگوید جا‌ی فعل كجاست و جای فاعل كجا.

هنوز وارد نشده كلاهش را بر‌داشت و گفت: «دارد برمی‌گردد.»

ـ تزار؟

گرافینه با لحنی ملامت بار گفت: «شما هم كه همه‌اش فكر كار خودتان هستید!»

ایلچی جا خورد. گفت: «الكساندر تیخونوف؟»

در گرماگرم جنگ با ناپلئون، تزار دستور داده بود الكساندر تیخونوف را به خاطر «شجاعت و لیاقت»‌اش بفرستند به خط مقدم جبهه! و این، فردای روزی بود كه چشمش افتاده بود به سینه‌های برجسته‌ی گرافینه كه بیرون زده بود از آن پیراهنِ ‌یقه‌بازِ مخملِ شرابی و با هر نفس انگار دو كبوتر بازیگوش بود که می‌جنبید زیر آن پوست ملتهبِ بی‌طاقت‌. ناگهان چه قدی كشیده بود دخترك! و چه تلؤلؤی پیدا شده بود در چهره! سنگینی چیزی در فضا منتشر می‌شد. صف دراز درباریانی كه برای شركت در سلام رسمی ‌ایستاده بودند، نفس را در سینه حبس كرد. تزار قدمی ‌برداشت. وقتی با نفر بعد دست می‌داد، در چشم‌های ژنرال الكساندر تیخونوف برق التماسی دید كه بعدها، هر بار گرافینه را در آغوش ‌كشید، آن را به یاد ‌آورد.

ایلچی گفت: «بعد از اینهمه سال!.. چطور زنده مانده است؟»

گرافینه پالتو‌اش را در آورد و گذاشت روی دسته‌ی مبل: «دلم برایش می‌سوزد. اگر كشته می‌شد راحت‌تر بود.»

‌ـ خیلی خاطرت را می‌خواهد؟

ـ از خودم همین را می‌پرسم. اگر واقعاْ دوستم داشت می‌توانست اینهمه سال دوام بیاورد؟ مردِ احمق و بزدلی‌ست. لابد تمام مدت تو‌ی سوراخ قایم می‌شده تا زنده بماند.

ـ حالا چه باید كرد؟

ـ به هر حال او شوهر من است.

مثل گربه‌ای نشست روی پاهای ایلچی: «یخ بسته‌ام از سرما.» بعد گردن كشید و گفت: «هوم... چه بوی مطبوعی!»

ـ می‌گویم الان منقل را بیاورد میرزا. خب، چه كردید؟

همینطور كه خودش را چسبانده بود به ایلچی پاهایش را دراز كرد سمتِ شعله‌های آتش بخاری دیواری و گفت: «بعداز ظهر می‌روم پیشش. فقط باید مواطب باشم. می‌دانید، كمی ‌دیوانه است.»

ـ‌ یعنی چطور؟

ـ تمام كه شد، باید فوراْ از زیر دستش بیرون بكشم و گرنه...

این را گفت و با انگشت اشاره كرد به شعله‌های آتش كه حرارت مطبوعش حالا خون را دوباره در رگ‌های كرخت شده‌ی پاها‌ی او به گردش در آورده بود.

 

 

2

حال تهوع داشت. چشمانش را می‌بست. دنده را جلو می‌داد بعد كه برمی‌گرداند، در دل شماره می‌كرد: «یك... دو... سه... چهار... پنج...»

قانون اساسی شكنجه را ممنوع كرده بود. وقتی كار مخالفت با انقلاب كشید به زد وخورد مسلحانه در شهرها، سیل راه حل‌های ابداعی برای گرفتن اقرار از دستگیرشدگان، سرازیر شد به دفتر زندان. بسیاری از این پیشنهادها، البته عملی نبود. اما، محض قدردانی از «امت همیشه در صحنه»، مجموعه‌ی آنها به صورت جزوه‌ در اختیار مسئولین زندان‌ها گذاشته شد «تا هر كس به فراخور حال از این دریای اندیشه بهره‌مند شود.» حاجی، اما، خودش «دریای اندیشه» بود و به این جور پیشنهادها نیازی نداشت. او كه در رژیم پیشین طعم شكنجه را چشیده بود، زیر و بم روح قربانی را خوب می‌شناخت. هر ضربه‌ی شلاق نیزه‌ای بود كه فرو می‌رفت به كف پا، از مغز استخوان عبور می‌كرد، جرقه می‌شد و از عصب‌های چشم برون می‌زد. می‌گفت: «یا فاطمه‌ی زهرا!» و از ته دل نعره می‌كشید. اگر لب باز می‌كرد جان عده ای به باد می‌رفت. وقتی با پاهای باد كرده و خون‌چكان برش می‌گرداندند به سلول، هراسش تازه آغاز می‌شد. می‌دید هنوز طاقت آورده. اما تا كی؟ از خودش می‌پرسید اگر چه كنند ضعف نشان خوهد داد؟ آن وقت بود كه فرشته‌ی الهام به سراغش می‌آمد.

حالا، انگار كه شاهد دوچرخه سواری پسر است، ایستاده بود كنار جرثقیل و مثل پدری مهربان كمال را نگاه می‌كرد.

كمال دنده را جلو می‌داد: «بیست و یك... بیست و دو...» چشمانش را بسته بود اما، از پس پرده‌ای از بخار، لبخندی را می‌دید كه برق دشنه‌ی برهنه‌ای را داشت. وقتی آورده بودندش پای جرثقیل و چشمش افتاده بود به انبوهِ سیاهِ دمپایی‌ها كه گوشه‌ای روی هم تلنبار شده بودند، با حیرت نگاه كرده بود به حاجی. حاجی گفته بود: «حیفِ گلوله.» و خیره شده بود به علامت قرمزی كه روی ‌یكی از دمپایی‌ها بود (چیزی شبیه صلیب، ‌یا چكش)؛ علامتی كه خودش ابداع كرده بود تا زندانیان مسلمان همان زجری را نكشند كه خودش می‌كشید وقتی كه زندان بود(میان آنهمه زندانی كمونیست، تنها او بود كه مسلمان بود و ‌یكی دو تن دیگر. وقتی می‌خواست درِ مستراح ‌یا حمام را باز كند، با هزار مشقت باید پاهای ورم كرده و چركین‌اش را به كار می‌انداخت مبادا دستش با همان دستگیره‌ای تماس پیدا كند كه چند لحظه‌ی پیش دست ‌یك زندانی بی نماز به آن خورده بود و نجس شده بود. حالا، نه فقط دمپایی‌های زندانیان كمونیست كه لیوان و كاسه و بشقاب‌شان را هم داده بود علامت بزنند). مه صبحگاهی همه چیز را در هاله‌ای از بی‌شكلی فرو می‌برد؛ چون كابوس. كمال نگاه كرد به صف چهره‌های تكیده و پریده‌رنگ. دو دسته‌شان كرده بودند. صفی كه می‌رفت طرف مستراح دمپایی سیاه به پایشان بود؛ مثل دمپایی خودش. بیرون كه می‌آمدند، دمپایی ها را درمی‌آوردند و می‌ایستادند توی صف دیگر‌ی كه می‌رسید پای جرثقیل. چیزی از جنس برق، از جنس جرقه‌های نامرئی در فضا موج می‌زد. با این حال، نه ترس، نه نفرت، نه خشم، هیچ نشانِ انسانی در چشمانشان نبود؛ نگاه بره‌هایی بود كه فرق نمی‌كرد به چرا ببرندشان ‌یا به قربانگاه. خیره شد به تنها جایی كه هنوز چیزی انسانی در نگاه باقی مانده بود: جسدی آویزان كه چشمانش بیرون جهیده بود از وحشت. حاجی ‌گفت: «خب؟» كمال نگاه ‌كرد به ماشین مخصوص حمل گوشت؛ به اجسادی كه همینطور تلنبار می‌شدند توی آن. بعد اشاره كرد به جرثقیل: «من... طرزكارش را بلد نیستم.» حاجی برده بودش دم اتاقك جرثقیل، و خطاب به كسی كه آن تو بود گفته بود: «این برادر را زودتر راه بینداز، برود به كار و زندگی اش برسد، بنده‌ی خدا.» دو روز قبل كه رفته بود پیش حاجی گفته بود: «من در هیچ عملیاتی شركت نداشته‌ام. مرا آزاد كنید بروم پی كار و زندگی‌ام. كار من تنها تنظیم صفحات نشریه‌ی سازمان بوده.» صدای تق تق تسبیح حاجی تندتر شده بود. دو چشم كوچك او، جرقه‌های مسمومِ دو چشمِ مار، از پشت شیشه‌های ته استكانی عینك برق زده بود: «پس خیلی‌ها را باید بشناسید!» یك صبح تا غروب از مقابل صف بی‌پایان زندانیان عبور كرده بود: «این! این! این!» مصاحبه‌ی تلویزیونی و اظهار تنفر از اعمال گذشته كه دیگر گفتن نداشت. آن قدر تكرار شده بود كه معنای خودش را از دست داده بود. حاجی گفت: «حاضرید با دست خودتان سقط شان كنید؟» وقتی افتادی به ظلمتِ چاهی، تا نرسی به قعر توقفی در كار نیست. نگاهش كرد.‌ یاد روزی افتاد كه صفحه‌ی تلویزیون حاجی را نشان می‌داد با بچه‌ای به بغل؛ ایستاده كنار جسدهای سوراخ سوراخِ غرقه به خونی كه ردیف شده بودند روی زمین. قدم می‌زد لابلای اجساد و، همینطور كه موهای بچه را نوازش می‌كرد، جزئیات عملیاتی را می‌گفت كه  منجر شده بود به كشته شدن پدر و مادر همین بچه.

ـ بپر رو ركاب!

كمال نگاهی كرد به صورت پشم آلود و ژولیده ای كه از شیشه‌ی اتاقك جرثقیل بیرون آمده بود. پایش را گذاشت روی ركاب. همینكه خواست وارد شود سرش گرفت به لبه‌ی فلزی بالای در و زخمی‌شد. گفت: «چی شده؟» كمال سرش را گرفت و نشست روی صندلی چرمی ‌زرد و ترك خورده‌ای كنار دست راننده: «چیزی نیست.» صورت پشم آلود جلوتر آمد و همنیطور كه از گوشه‌ی چشم‌های پف كرده‌اش نگاه می‌كرد، به لحنی خودمانی گفت: «ببینم، كمونیس ممونیس كه نیستی؟ ها؟» بوی دهانش مشمئز می‌كرد. كمال نگاه كرد به خونی كه كف دستش مالیده بود و گفت: «من بازجویی‌هایم را قبلاْ پس داده‌ام ها!» گفت: «مهم اینه كه می‌خوای مسلمون شی.» و دنده‌ای را نشانش داد؛ میله‌ی فلزی كوتاهی كه انتهایش توپ كائوچویی  سیاه رنگی بود: «طنابو كه انداختن، تو فقط این دسه خرو بده جلو. طرف زرتی می‌ره بالا. بعد كه گوزو داد و قبضو گرفت، دنده را بیار سرجاش. مثه سنده‌ی آب ندیده می‌افته پائین.» جایش را داد به كمال و از كابین بیرون رفت. صداش از توی مه به گوش آمد: «الآن می‌گم بیان زخمتو دوا درمون كنن.»

چیزی نمی‌دید. چیزی نمی‌شنید. چشمانش را بسته بود و، از پس پرده ای از بخار، دو چشم چپ شده را می‌دید، سپیده‌ی دندان‌ها، لبخندی كه برق دشنه‌ی برهنه‌ای را داشت. و سیبك گلویی كه، از پس موهای بیرون زده‌ی سینه، به سرعتی جنون آمیز می‌تپید.

ـ نود و سه.... نود و چهار.. نود و پنج...  

 

 

3

وقتی آرنولد زنگ زد و باهمان اطوار همیشگی گفت: «مند! مند! دكمه‌ی ضبط را كی فشار می‌دهیم؟» وجودِ مندو ‌یكسره خشم و نفرت شد. چیزی مثل تیغ شكسته‌ای توی گلویش می‌خلید. فلیسیا برگشته بود، اما این ‌یكشنبه هم به بهانه‌ی بیماری پدر آرنولد سر قرار نیامده بود. حالا كه نگاه می‌كرد، می‌دید هر چه به آرنولد نزدیكترتر شده است فلیسیا بیشتر خودش را كنار كشیده است. «یكشنبه‌های ابدی» كم كم ‌یك خط در میان شده بود و فلیسیا سردتر و بی اعتناتر. به خودش می‌گفت «نكند همه چیز با توافق آرنولد صورت گرفته است، آنهم به خاطر سرگرفتن آن كار مشترك؟» تصمیم گرفت مظنه‌ای بزند. وقتی گله كرد كه فلیسیا منظم نمی‌آید و كار ترجمه شعرها لنگ مانده است، آرنولد با بی‌اعتنایی گفت: «وقتی برگشت، با خودش صحبت كن.» و حالا كه فلیسیا با «مایك» رفته بود به آمریكا، مندو به خودش می‌گفت: «آخر چطور ممكن است؟ وقتی مردی چنین سخاوتمندانه زنی را به سفری پرهزینه دعوت می‌كند، چطور ممكن است شب را در هتلی به سر كنند و در دو اتاق جداگانه بخوابند؟ آرنولد خر است، ‌یا اهمیت نمی‌دهد؟» همه چیزبه او می‌گفت كه آرنولد اهمیت نمی‌دهد. پس، خار بیشتر می‌خلید در مغزش: «بنابراین، از رابطه‌ی ما هم خبر دارد و در تمام این مدت منِ احمق بازیچه ای بیش نبوده ام.» حالا دیگر مطمئن شده بود كه آرنولد، برخلاف ظاهرش، آدم بسیار زرنگی است. «فلیسیا را دوست ندارد، فقط از او استفاده می‌كند.» می‌گفت: « وقتی او را اینطور به بردگی كشانده است، از كجا كه برای رسیدن به هدفش او را به فحشا نكشانده باشد؟» فلیسیا هفتِ صبح می‌رفت سر كار، هفتِ شب بر می‌گشت. شام درست می‌كرد، می‌كشید، بعد هم ظرف‌ها را می‌شست. تازه، خرج سیگار، آبجو و حشیش آرنولد را هم باید فراهم می‌كرد. در تمام این مدت، آرنولد فقط به كار موسیقی‌اش می‌پرداخت. تازه، فرمان هم می‌داد! دهنش را كج می‌كرد و مثل گربه مرنو می‌كشید: «فلیس كثیف! فلیس كثیف! آبجویی می‌دهی گلویی تر كنیم؟» و «فلیس كثیف» كه داشت غذا می‌پخت ‌یا اطو می‌كرد، باید دست از كار می‌كشید و از داخل ‌یخچالی كه در چند قدمی ‌آرنولد بود آبجویی بیرون می‌آورد به او می‌داد. با دیگران هم كه بیرون می‌رفت گمان می‌كرد همه باید مثل فلیسیا به او برسند. دائم تقاضا داشت: «پشمك بخوریم؟» «آبجو‌ی دیگری سفارش بدهیم؟» و وقت پرداخت، همینطور مثل بچه‌ها می‌ایستاد تا مندو ‌یا نادر، دست توی جیب بكنند. حالا كه از فاصله نگاه می‌كرد به همه چیز، به خودش می‌گفت: «لابد مایك هم «پل» دیگری‌ست كه باید برای رسیدن آرنولد به هدفش مورد استفاده قرار بگیرد؛ بخصوص كه این ‌یكی سر و‌ كارش دائم با خوانندگان طراز اول آمریكایی‌ست!»

وقتی آرنولد دوباره از آن طرف سیم گفت: «مند! مند! شنیدی چه گفتم؟» مندو به خودش گفت: «حالا كه اینطور است بگذار با دستِ رو بازی كنیم!» و تصمیم گرفت پیغام تهدیدآمیزش را توسط خودِ آرنولد به فلیسیا بدهد: «این شعرها باید به زبان فرانسه، در زمینه‌ی كار، زمرمه شوند. اگر قرار باشد هر‌ یكشنبه فلیسیا به بهانه‌ای از زیر كار در برود، چه فایده‌یی دارد كه هی ضبط بكنیم؟»

 

 

4

سكوتِ اتاق هیاهوی تندر را داشت. ابروان ایلچی در هم بود و اگر صدای جیرجیر وافور نبود، وزنِ این سكوت میرزاهادی را له می‌كرد. وقتی میرزا استكان چای را جلوی او گذاشت، لرزش دست‌هاش، و صدای جینگ جینگ برخورد نعلبكی و استكان، لبخند رضایتی بر لب‌های ایلچی نشاند كه نشانه‌ی آرامش پس از توفان بود.

دود را بیرون داد و همینطور كه سنجاق را فرو می‌كرد توی سوراخ وافور، گفت: «مادرقحبه، این كثافت كاری‌ها مال آن ولایت است كه ضعیفه‌جات را در پستو قایم می‌كنند، نه اینجا!»

میرزاهادی تخم قُر‌اش را توی شلوار جابه‌جا كرد و گفت: «صاحبی، طبع شیرخشتی كه این ولایت و آن ولایت ندارد، تصدقت.»

ـ كره‌خر، ما اینجا نمایندگان عالی‌مقام اعلیحضرتِ شاهنشاه ایرانیم! خب، این كربلایی‌هوشنگ كه هست! اگر «آندره‌ی» ‌یك سوراخ دارد، این كربلایی‌ یكی هم اضافه‌تر دارد! آبرو ریزی چرا؟

كربلایی هوشنگ، كینزی بود چركس كه سر راه خریده بودند. و چون نمی‌شد او را به عنوان همسر «نماینده‌ی عالی‌مقام اعلیحضرت شاهنشاه» جا زد موهایش را كوتاه كرده، لباس پسرانه تن‌اش كرده بودند و به عنوان نوکر مخصوص همراه آورده بودند. سروكله‌ی گرافینه كه پیدا شد، ایلچی کربلایی‌هوشنگ را بخشید به میرزا تا او هم دردِ غریبی را كمتر حس كند. اما میرزا ترجیح داده بود آندره‌ی، خدمتكار روسی خانه، را به پستو ببرد.

خیره شد به منقل. از زیر خاكستر، ذغال گداخته‌ای را با انبر بیرون كشید، نگاهی به ایلچی كرد و زیر لب نالید: «اگر دردم ‌یكی بودی چه بودی...»

ایلچی نگاهش كرد. گویی ذغال گداخته را كفِ دستش نهاده بود. میرزا، خیره به عكس شاه روی قوری چینی، دستش را پناه منقل گرفته بود. برقِ خیس اندوه پشت پلك‌هایش را چین می‌زد. ایلچی، همینطور كه بستِ دیگری می‌چسباند، آهی كشید و گفت: «عجب!...» و لبش را به پستانك وافور نزدیك كرد. این بیچاره را بیش از حد می‌چزاند. دلش از جای دیگری پُر بود همه را سر او خراب می‌كرد. سه سالی می‌شد كه منتظر تزار بودند و هیچ امیدی هم نبود كه به این زودی‌ها خبری بشود. از لحظه‌ای هم كه پایشان رسیده بود به خاك روسیه، ایلچی به هر كسی كه ممكن بود در پیشبرد كارش دخیل باشد هدیه‌ای داده بود، هركسی هم كه از مقصود ایلچی خبر می‌شد، وانمود می‌كرد که طرفِ مشورتِ تزار است و تا می‌توانست گوش او را می‌برید، بعد هم سیاهه‌ای به دستش می‌داد كه در شهر بعدی اگر به فلان كس و فلان كس پیشكشی بدهی كارت را راه می‌اندازد. این دنائت‌ها را ایلچی می‌فهمید اما تن می‌داد مبادا دشمن‌تراشی كند برای خودش. پس، هی پیك می‌فرستاد به ایران و ازنو هی فرش و طاقه شال و اقمشه‌ی زری تقاضا می‌كرد.

ایلچی از زیر چشم نگاهش كرد. میزرا سرش را انداخته بود پایین و پلك‌ها را، تا راه ندهد به اشك، بسته بود. چشم و ابروش به دایی رفته بود. ایلچی دلش به درد آمد. هر چه بود، میزرا پسر دایی‌اش بود و دایی به گردن او حق بسیاری داشت. پدر كه دق مرگ شده بود، دایی او را زیر بال و پر خود گرفته بود و به اینجا رسانده بود. همینطور كه نگاه می‌كرد به میرزا، حفره های خالی چشمان دایی آمد در نظرش. وقتی، به فرمان شاه، دایی‌اش از صدارت معزول شد و به زندان افتاد، ایلچی هم كه حكومتِ شوشتر را داشت به اسیری به تهران آورده شد. شاه می‌خواست او را بكشد، اما، با آنكه به وساطتِ بعضی از درباریان بخشوده شد، بر جان خود ایمن نبود. پس به شوشتر و بصره گریخت و از آنجا به مكه رفت. چند سال بعد، پس از آنكه در هند حقوق‌بگیر انگلیس شد، با خیالی آسوده برگشت. چشمش كه افتاد به دو حفره‌ی خالی توی صورت دایی، گریه‌اش گرفت. او را نمی‌شناخت. با آنهمه شیار و شكن در چهره، انگار مجسمه‌ای بود ناشیانه از گِل تراشیده. نگاه می‌كرد به آن دو حفره‌ی خالی ترسناك و حس می‌كرد دایی پشتِ صورتِ خودش قایم شده است. همینطور كه پك می‌زد به قلیان گفت: «شاهزاده و نادرخان آن‌قدر شراب خورده بودند كه نمی‌دانستند چه كار می‌كنند. مرا از برجی كه در آن محبوس بودم نزد آنها بردند. آنها قبلاْ تمام دارایی مرا كه توانسته بودند پیدا كنند و در حدود پنج هزار تومان می‌شد برداشته بودند. وقتی التماس كردم كه از كور كردن من منصرف شوند ‌یا فوراْ مرا بكشند، شاهزاده گفت اگر ‌یك هزار تومان دیگر بدهم مرا خواهد بخشید. دوستان من این مبلغ را به نقد و جنس تهیه كردند. اما بازهم راضی نشدند. پس مرا به حیاط طویله بردند و آدم مستی را كه اطلاعی از كسب وكار خود نداشت آوردند تا چشم‌های مرا بیرون بیاورد. مردك روی سینه‌ی من نشست و كارد بزرگی را كه برای كشتن گاو مناسب بود گرفت و شروع كرد به اینكه چشم راست مرا تكه تكه ببرد، اما هنوز نمی‌توانست آنرا بیرون بیاورد.» بعد، با انگشت، نقاطی را توی حفره‌ی خالی چشمانش نشان داد و گفت: «چشم دارای دو رگ ‌یا پی است.‌ یكی اینجا و ‌یكی هم اینجا. اگر اینها را ببرند چشم خود به خود بیرون می‌آید. اما مردك چیزی از این بابت نمی‌دانست و همچنان با سرعت وحشت‌انگیزی چشم‌هایم را له می‌كرد. عاقبت، فراش دیگری صدا زدند. من در حالی كه چشمم بیرون آمده بود بلند شدم و قلیانی خواستم. خون از ریشم راه گرفته بود و روی دامن لباسم می‌ریخت. قلیان را كه كشیدم، چشم چپم را رو به روی مردك تازه‌وارد گرفتم و التماس كردم كاری بكند كه كمتر درد بكشم. اما او هم مثل رفیقش آدم بدی بود، ‌یا در حق من بد نیت بود‌، چرا كه این كار هم سه ساعت طول كشید. بعد، حكیمی ‌آوردند و روی زخم‌هایم ضماد گذاشت. در آن موقع اگر كسی حاضر می‌شد مرا بكشد از او ممنون می‌شدم. اما بعداْ پشیمان شدم و تا وقتی خدا بخواهد راضی‌ام زنده بمانم.» این را گفت، پكی به قلیان زد و بعد برگشت طرفِ درختِ انجیری كه وسط حیاط بود. ترسیدم. طوری برگشت كه انگار می‌بیند. گفت: «شكر خدا آنقدر عمر كرده‌ام كه توانسته‌ام شاهد مكافاتِ بیشترِ دشمنانم باشم، زیرا از دوازده نفر آدمی ‌كه دست اندر كار قضیه بودند فقط ‌یك نفرشان زنده است...»

ایلچی دست یتیمانه‌ای به سر میرزا کشید و بلند شد. كالسكه منتظر بود. وقتی وارد حیاط شد، آندره‌ی خدمتكار روسی خانه، كه به درخواستِ ایلچی از خدمت معاف شده بود، جلوی او درآمد كه: «مال خودم است، به شما چه مربوط كه با آن چه می‌كنم؟»

ایلچی كه از این همه گستاخی خونش به جوش آمده بود، گفت: «اینجا هم خانه‌ی من است. مال خودت را ببر جای دیگری!» بعد زیرلب غرید: «امان از این مدنیات فرنگ! بچه‌ی نیم وجبی چه دُمی ‌در آورده!»

 

 

5

روژه لوكنت به دیدن «ف. و. ژ.» جا خورد. می‌دانست حتماْ كاری دارد وگرنه نمی‌آمد. از همان دوران مدرسه همینطور بود. پشت چشم‌ها و زیر پوستش چیزی بود كه نوك می‌زد و راه به بیرون نمی‌برد.

همینطور كه دراز كشیده بود روی تخت، خیره شد به پیشانی عرق كرده‌ی او و گذاشت دست‌و‌پا بزند. ‌یاد روزی افتاد كه با سر و روی باندپیچ به مدرسه آمده بود و «ف. و. ژ.» كه كتابی را به او هدیه می‌داد همینطور نگاهش كرده بود كه حالا. روز قبل، چند بچه‌ی شرور تا می‌خورد كتكش زده بودند، بعد هم گفته بودند: «جرئت داری بازهم دور و بر ناتالی بپلك!» با سر و روی خون‌آلود وارد مغازه‌ی پدر شده بود. پدر مشتری را رها كرده بود و همینطور كه ماشین سلمانی‌اش را توی هوا تكان می‌داد، با صدایی كه گره خورده بود لای بغض، می‌گفت: «كدام مادر قحبه‌ای؟» و روژه نمی‌گفت. می‌دانست. اما نمی‌گفت.

بوی الكل توی فضا پیچید. وقتی پرستاری كه برای زدن آمپول روژه لوكنت آمده بود تنهایشان گذاشت، «ف. و. ژ.» گفت: «روژه، تو متوجه چیزی نشده‌ای؟»

ـ چه چیزی؟

ـ راستش مدت‌هاست می‌خواهم ازت بپرسم. درباره‌ی شمایل است.

روژه اندیشید: «لابد حالا كه می‌بیند رفتنی‌ام می‌خواهد دل به دریا بزند.»

«ف. و. ژ.» گفت: «خیره كه می‌شوی، از پس آن بافتنی زرد، ردای سیاه را می‌بینی، مرمرِ شانه‌ها را، و آن خط سینه...»

روژه لوكنت فقط نگاهش كرد. در دل گفت: «بگذار تصور كند خیالاتی شده!» و خیره شد به شاخه‌های درختان بلوط حیاط بیمارستان كه قاب پنجره‌ی اتاقش را پر کرده بود. گنجشكی پرید به شاخه‌ای بالاتر. دانه‌ی بلوطی از شاخه جدا شد. صدای افتادنش را نشیند.

 

 

6

وقتی بغلش كرد، خیلی زود دریافت كسی را كه نوازش می‌كند نه فلیسیا، كه مجسمه‌ای‌ست از‌ یخ.

ـ چه شده؟

ـ تمایلی ندارم.

جا خورده و زخمی‌نگاهش كرد. تلخیِ پنهانِ سرزنشی كه در نگاه فلیسیا بود جای تردید باقی نمی‌گذاشت كه رسیده‌اند به آخر خط. حالا، ماندن در این اتاقی كه میان دیوارهاش، و میان ‌یكشنبه ها وعشق بازی رابطه‌ای ابدی برقرارشده بود، ملالی كشنده داشت. آفتابِ بی‌رمقِِ پائیزی اتاق را در روشنائیِ مرده‌ای فروبرده بود. گفت: «می‌خواهی برویم قدمی ‌بزنیم.»

این قدم زدن هیچ رنگی از آن قدم زدن‌های پیشین نداشت. مندو ساكت بود. و اگر نگاهی می‌كرد به عابران بود نه فلیسیا. گویی در چهره‌ی زنانی كه از كنارشان عبور می‌كردند به جستجوی گمشده‌ای می‌گشت. گویی از همین حالا می‌خواست خودش را از این لحظه‌ی تلخ پرت كند به نقطه‌ی روشنی در آینده. فلیسیا آرام بود. عینكِ آفتابی‌اش را به چهره زده بود و دستش را مثل دختر بچه‌ای حلقه كرده بود توی بازوی مندو. از در ودیوار می‌گفت تا میدان ندهد به سكوتی كه درون مندو را زهرآگین کرده بود. اما در پسِ آن سكوت و در پسِ این كلام گفتگوی دیگری جریان داشت. هوا كه تاریك شد، آمدند به همان رستورانی كه برای نخستین بار آمده بودند. به خودش گفته بود: «بگذار مثل دو آدم عاقل تمامش كنیم؛ در همان جایی كه شروع كرده بودیم...»

میزِ بغل، دختر و پسر جوانی با حرارت تمام گفتگو می‌كردند. معلوم بود تازه آشنا شده‌اند. مندو اندیشید: «چقدر همه چیز احمقانه است. فقط جای میزها عوض می‌شود.»  پیتزای چهار فصل می‌رفت كه دست نخورده بماند. اشتها نداشت. یادش افتاد به نخسیتن شبی كه آمده بودند همین جا، و چهره‌ی خیس اشكِ آن دختر آمد در نظرش. ترسید بشقاب خودش دست نخوره بماند. پیش‌دستی كرد و همینطور كه تكه‌ای پیتزا را می‌برید گفت: «می‌خواهی تمامش كنیم؟»

ـ دیگر نمی‌كشم. تمام مدت دارم خودم را سرزنش می‌كنم.

آن روز، از در كه در آمده بود، همانجا، در آستانه‌ی در ایستاده بود و سرش را تكیه داده بود به درگاه. همینكه مندو رنگِ پریده‌ی او را دیده بود گفته بود: «خسته به نظر می‌رسی.» و فلیسیا كه انگار فرصتی بهتر از این به دست نمی‌آورد، گفته بود: «تاوان آن دو هفته غیبت را باید با اضافه كاری پس بدهم. وحشتناك خسته‌ام.»

مندو تكه‌ی دیگری از پیتزا برید و طوری كه انگار از وضع آب وهوا می‌پرسد گفت: «حالا با مایك هستی؟»

كارد و چنگال فلیسیا در هوا یخ زد.

مندو خیره شد به او. می‌دانست كتمانِ حقیقت آسان نخواهد بود. جنب و جوشی كه در اعماقِ آن دریاچه‌ی نامسكون افتاده بود تردیدی باقی نمی‌گذاشت كه دارد به شبی فكر می‌كند كه با آرنولد آمده بودند پیش او. فلیسیا از جاهای متعددی می‌گفت كه به اتفاق مایك دیدن كرده بود. مندو گفته بود: «پس، حسابی توی خرج افتادی!»

ـ بله ده هزار فرانك بدهكار شدم به مایك!

برای آرنولد و فلیسیا كه همیشه هشت‌شان گروِ نُه بود( و اگر كمك‌های گاه‌گاهی مادر فلیسیا نبود اموراتشان نمی‌گذشت)، ده هزار فرانك البته پول كمی ‌نبود.

مندو گفت: «این همه شهر... ده هزار فرانك كه چیزی نیست.»

ـ با ماشین مایك می‌رفتیم. ماشینش هم حسابی بزرگ و جادار بود.

ـ آهان. پس توی ماشین می‌خوابیدید، و گرنه خرج‌تان بیش از این‌ها می‌شد.

فلیسیا، انگار می‌دانست مندو دارد به كجا می‌كشاندش. خیلی محكم گفت: «نه، می‌رفتیم هتل.» در نگاهش چیزی بود، آمیزه‌ای از خشم و التماس، كه به مندو فهماند بهتر است ادامه ندهد. ادامه نداد، اما همینكه آرنولد خندید و تسخر‌زنان گفت: «اگر نادر اینجا بود، حالا می‌پرسید در یك اتاق می‌خوابیدید ‌یا در دو اتاق!؟» مندو نگاهی به فلیسیا كرد كه در انتخاب نوع پاسخی كه حالا باید می‌داد بی تأتثر نبود.

تكانه‌های چیزی كه به سرعت جا‌به‌جا می‌شد، و می‌رفت تا زلالیِ اعماقِ آن دریاچه‌ی نامسكون را بیاشوبد، فروكش كرد. با لحنی معصومانه گفت: «بله، می‌خواهم با مایك ازدواج كنم.»

وزنه ای سنگین از روی دوشش برداشته شد. حالا می‌شد با خیال راحت بزند زیر كار مشترك‌اش با آرنولد، و از جهنمی ‌كه برای خود خریده بود آزاد بشود. اما طولی نكشید كه آن سبكی و رخوت جای خودش را به عذابی كشنده داد. حالا، در این تك‌افتادگی، در این برهوت تنهایی، خودش را كنار آرنولد می‌دید. تردیدی نداشت كه رفتنِ فلیسیا و تعطیل شدن آن كار مشترك، آرنولد را برای ابد برمی‌گرداند به کارگاهِ كلیدسازی پدرش. با این حال، گفت: «تصمیم عاقلانه‌ای گرفته‌ای. آرنولد نوازنده‌ی بزرگی‌ست، اما نمی‌تواند روی پای خودش بایستد. همان بهتر كه بیش از این خودت را فدا نكنی.»

رضایت و حق‌شناسی در چشمانِ فلیسیا برق می‌زد. سبكیِ نامنتظر چنان طراوتی به چهره‌اش می‌داد كه وقتی مندو به‌یاد آورد که این زیبایی را برای همیشه از دست داده است، بار دیگر خود را دید رانده شده، برهنه و بی پناه، در چنبر ماری. دردی كهن چنگ زد به احشایش. شانه‌هاش جمع شد. دید دارد فرو می‌ریزد. رفت كه جر بزند. اما بی فایده بود.

وقتی پیشخدمت بشقاب نیم‌خورده‌ی مندو را برمی‌داشت، فلیسیا از داخل كیفش كاغذی را بیرون آورد و به مندو داد.

‌ـ چی هست؟

ـ بخوانش.

تلاش‌های فلیسیا، سرانجام، به نتیجه رسیده بود. «پیتر گابریل» نمونه‌ی كار را پسندیده بود. حالا باید قرارداد امضاء می‌شد و برای ضبط نهایی می‌رفتند به  لندن.

وقتی كاغذ را پس می‌داد، فلیسیا گفت: «چشمانت ضعیف شده؟»

مندو عینكش را برداشت: «گفته بودم... بعد از چهل سالگی...»

فلیسیا آهی كشید، و كیفش را از روی میز برداشت.

 

 

7

غرق تماشای ردیف آكاردئون‌هایی بود كه به دیوار سمت راست آویزان بود. وقتی «ف. و. ژ.» با شمایل فلیسیا برگشت، كمال، حیرتزده، از جا جست: «این تابلو اینجا چه می‌كند؟»

اندكی پیش از آنكه فلیسیا برای همیشه برود به آمریكا، كمال شمایل را زده بود زیر بغلش و راه افتاده بود طرفِ خانه‌ی مندو: «هدیه‌اش می‌كنم به تو.»

مندو گفته بود: «چرا به خودش ندادی؟»

ـ سراغش را هیچوقت نگرفت. گمانم خوشش نیامده است.

ـ خب معلوم است. با آن چشم‌هایی كه مثل دو تیغه‌ی چاقو كشیده‌ای...

«ف. و. ژ.» شمایل فلیسیا را تكیه داد به دیوار و گفت: «آقای لوكنت می‌گفت این تابلو هم كار شماست.»

کمال تائید كرد.

ـ با این حال نمی‌دانم چرا كارشناسان تأكید می‌كنند كه این تابلویی‌ست متعلق به قرن هیجدهم. شما می‌توانید از این راز پرده بردارید؟»

كمال گفت: «آسان است. اگر دلتان خواست می‌توانید‌ یك روز تشریف بیاورید نشان‌تان بدهم. كارگاه من مال پیرمردی است به نام مسیو لومر كه حالا به زحمت می‌تواند از جایش تكان بخورد ولی ‌یك وقتی نقاشی می‌كرده. كارگاه بزرگی نیست، اما حسابی نورگیر است. تمام دیواره‌ی سمت خیابان و تمام سقفش از شیشه است. چون از كارهایم خوشش می‌آمد، اینجا را مجاناْ واگذار كرد به من. گفت تو فقط پول آب و برقش را بده. من هم حسابی افتادم به كار. در آن زمان، از فرط بی‌پولی، روی تخته‌هایی نقاشی می‌كردم كه مردم توی كوچه‌ها می‌ریزند. دیگر تابلوها داشتند از سر و كولم بالا می‌رفتند. ‌یك روز كه از تنگی جا به ستوه آمده بودم، دیدم دریجه‌ای كه می‌خورد به محوطه‌ی زیرشیروانی باز است، و یک نردبانی هم زیر آن. گفتم بروم سروگوشی آب بدهم شاید بشود آن بالا جایی برای تابلوها پیدا كرد. میان انبوه خرت و پرت‌هایی كه آنجا خاك می‌خورد؛ ناگهان چشمم افتاد به ‌یك گنج واقعی. ابتدا گمان كردم همه‌اش تابلو نقاشی‌ست. می‌دانید كه عده‌ای كارشان این است كه می‌روند و خرت‌وپرت‌های زیرشیروانی‌ها را، همینطور چكی، به مبلغ ناچیزی می‌خرند و اغلب هم میان این آت وآشغال‌ها اشیاء عتیقه‌ی گران بهائی پیدا می‌كنند. خیلی از تابلو‌های ارزشمند هم همینطوری پیدا شده.»

«ف. و. ژ.» كه گمان می‌كرد به راز قضیه پی‌برده، گفت: «پس آنجا پیدایش كردید؟»

كمال كه غرورش جریحه دار شده بود، گفت: «عرض كردم، این تابلو كار خود من است. محض اطمینان، استدعا می‌كنم پشت آن را نگاه كنید. آن میخ‌های برنجی لوزی شكل این روزها پیدا نمی‌شود. در قرن هیجدهم آگراف وجود نداشته. برای چسباندن متقال به كلافِ چوب از این میخ‌ها استفاده می‌كردند.»

«ف. و. ژ.» ناباورانه برخاست و پشت تابلو را وارسی كرد. بعد، همینطور كه به میخ‌ها نگاه می‌كرد، تابلو را آورد و پشت و رو گذاشت روی میز، و به حالتی پوزش‌خواه خیره شد به كمال.

ـ وقتی دیدم آنهمه بوم آماده آنجا روی هم تلنبار شده، انگار دنیا را به من داده بودند. آنهم چه بوم‌هایی! خوب كه همه جا را زیر و رو كردم، پنجاه تایی از این‌ها پیدا كردم، مقدار زیادی هم كلاف چوب بریده و آماده، به اضافه‌ی چندین توپ متقال اعلا و یكی دو جعبه‌ی بزرگ هم از این میخ‌ها؛ مقداری هم رنگ نقاشی که البته خراب شده بود و به درد نمی خورد. وقتی داشتم پائین می‌آمدم برخوردم به سرایدار كه برای كاری رفته بود پشتِ بام. پرس‌وجو كردم اظهار بی‌اطلاعی كرد. جریان را كه به موسیو لومر گفتم، معلوم شد كه پدرِ پدربزرگش سازنده و فروشنده‌ی لوازم نقاشی بوده.»

خیال «ف. و. ژ.» راحت شد. اما حالا نوبت كمال بود كه مغز خودش را بخورد: «شمایل فلیسیا اینجا چه می‌كند؟» تا همین هفته‌ی پیش كه رفته بود دیدن مندو، شمایل آنجا بود؛ توی آشپزخانه‌اش؛ پشت و رو؛ تكیه به دیوار. به‌اش برخورده بود. اما چه می‌شد كرد؟  خواست از «ف. و. ژ.» سئوال كند. اما مگر می‌شد؟ به هزار زحمت تازه توانسته بود مجابش كند.

از آنجا كه بیرون آمد،‌ یكراست راه افتاد طرف خانه‌ی مندو.

 

 

8

مدت‌ها بود كه دیگر منتظر هیچ كسی نبود. وقتی، ساعت ده شب، ضربه‌ای به در خورد، با تمام وجود آرزو كرد در را كه باز می‌كند بار دیگر فلیسیا را ببیند ایستاده، با همان لبخند. در را بازكرد اما به جای او آن‌لور بود! «خدای من چقدر زیبا شده!» حسابی به خودش رسیده بود «لاغر شده است ‌یا شلوار جین به پاها‌ی بی‌قواره‌اش عجالتاْ شكل مطلوبی داده؟»

آن‌لور داخل شد.

مندو، همینطور كه در را می‌بست اندیشید: «عجب! پس فلیسیا كار خودش را كرد! ولی چرا آمده است سراغ من؟»

وقتی فلیسیا می‌رفت، مندو بفهمی‌نفهمی ‌كمی‌هم خوشحال بود. دندان لق را باید كند. اما حالا كه مدتی از رفتنش می‌گذشت، جای خالی او مثل زخمی ‌كهنه زق زق می‌كرد. پس به دیدن آن‌لور خوشحال شد. راهِ گریز از ملالِ كشنده‌ی رابطه‌ای شكست‌خورده، درگیر شدن در پیچ و خم ماجرایی تازه است. اما آن‌لور... آه... تازه می‌فهمید چرا نیم ساعت پیش نادر زنگ زده بود: «آن لور پیش توست؟»

ـ آن‌لور كی پیش من آمده است كه حالا دفعه‌ی دومش باشد؟»

ـ رفته است بیرون. فكر كردم شاید آمده پیش تو.

و حالا، نیم ساعت بعد، آن‌لور آنجا بود؛ درست رو به رویش. از در كه در آمده بود، كیفش را، مثل فلیسیا، گذاشته بود روی میز و نشسته بود روی لبه‌ی تخت؛ همانجایی كه همیشه فلیسیا می‌نشست. حالا می‌فهمید چرا نادر به او زنگ زده است. مرد شرقی، هزار سال هم در غرب زندگی كرده باشد، وقتی ساعتِ دهِ شب زنش آرایش كند و از خانه بیرون بزند( آنهم وقتی که در خانه مهمان هست) اول ‌یادش می‌افتد به شبی كه به اتاق خواب می‌آید و آن‌لور را می‌بیند مشغول نوازش مندو. می‌خواهد دلش را صاف كند اما یادش می‌افتد به رابطه‌ی مندو با فلیسیا! پس گوشی را برمی‌دارد و زنگ می‌زند. حاشیه هم نمی‌رود،.‌یكراست می رود سراغ اصل مطلب. و حالا، مندو چه باید می‌كرد؟‌ یك ربعی هست كه آن‌لور پیش اوست. ‌یك ربع به اضافه‌ی نیم ساعت می‌شود سه ربع؛ زمانی كافی برای ‌یك عشق‌بازی! حالا، زنگ بزند و بگوید آن‌لور پیش اوست؟

 آن‌لور كه درخششِ خیسِ اندوهی مرموز چشمان آبی‌اش را زیباتر كرده بود، مثل گلی كه پس ازمدت‌ها تشنگی آب داده باشندش، هر لحظه شكفته‌تر می‌شد. اما همینكه شنید مندو می‌خواهد خبر ورودش را به نادر بدهد، دوباره شاخ و برگ‌اش آویزان شد.

نادر از آن طرف خط گفت: «اگر رفیق منی، همین الان ‌یك لگد بزن در كونش و بیندازش از اتاقت بیرون!»

ـ نگران نباش، بگذار كمی‌عرقش خشك بشود می‌گویم برگردد آنجا.

آن‌لور گفت: «اگر بروم كتكم می‌زند!»

از نادر قول گرفت كه كاریش نداشته باشد. اما آن‌لور رفتنی نبود. بعد از مرگ مادربزرگ كجا را داشت که برود؟ پدر كه هیچ. رنگش را هم ندیده بود. از مادر هم كه نفرت داشت. این زن، برخلاف مادر بزرگ، عفریته‌ای بود كه با وجود آنهمه خانه و آپارتمان، اگر اجاره‌ی همین جایی كه به آن‌لور واگذار كرده بود ‌یكی دو روزی عقب می‌افتاد، پاشنه‌ی در را از جا می‌كند.

آن‌لور ناخن‌هایش را می‌جوید. مندو، با آنكه دلش لك زده بود برای ‌یك همآغوشی، حوصله‌ی دردسر نداشت. گفت: «نگران نباش، همینكه سوار قطار شدی دوباره زنگ می‌زنم و می‌گویم كاری به كارت نداشته باشد.»

از پله‌ها كه پائین می‌آمدند، آن‌لور شكسته و درهم بود. حالا كه پس از عمری قداست تصمیم گرفته بود زندگی دیگری پیشه كند، گمان می‌كرد مندو راحت‌ترین، دم‌دست‌ترین وبی‌دردسرترین آدم است برای شروع.

دم درِ وردی ایستگاه مترو، رو كرد به مندو: «شارل حالش خوب نیست.»

مندو با چشمانی پر از نفرت خیره شد به او.

سایه‌هایی عجول، شتابان، از پله‌های سیمانی ورودی مترو پائین می‌رفتند و، به‌جای آنها، پرهیبِ روشنِ آدم‌هایی بی‌شتاب بالا می‌آمد.

ـ دائم حالت خفگی به او دست می‌دهد. دكتر گفته عصبی‌ست.

به رعشه افتاد. زانو زده بود و بی‌اعنتا به سایه‌هایی كه خم می‌شدند به سمتِ آنها، فریاد می‌كشید. دست‌هاش، انگار چنگ بزند به دامنی نامریی، چنگ می‌زد به هوا: «چرا؟ چرا؟ چرا اینقدر... چرا عذابم می‌دهی اینقدر؟ می‌گویی چه كنم؟ گفتم... هفت سال پیش گفتم... حالا هم دوباره می‌گویم، من پدر او نیستم! من پدر او نیستم!»

 

 

9

پس از كارخانه‌ی ذوب فلزات، این دومین جایی بود كه ایلچی را مجذوب خود می‌كرد. از سالن جواهرات سلطنتی كه بیرون آمده بودند، دیگر كمتر چیزی بود كه چشم‌هایش را خیره كند، اما در قسمت كتاب‌های قدیمی ‌خطی، مقابل جعبه‌ای شیشه‌ای میخكوب شد. دلش می‌خواست ورق می‌زد و از صفحه‌ی قبل می‌خواند، اما ممكن نبود. برگشت به طرف راهنما كه چند قدم عقب‌تر ایستاده بود. راهنما خواست قدم بردارد اما ایلچی نگاهش را كشاند به اعماق سالن که در سایه‌روشن نور پنجره‌های متعدد و پرده‌های مخمل قرمز که از دو طرف شلال می‌شد به گلمیخ‌های طلایی، بی‌انتها می‌نمود. سرش را برگرداند. انعكاس سطوح شكسته‌ی نور روی جعبه‌آینه چشمش را زد. راهنما عقب نشست. ایلچی نفسی به آسودگی كشید. آنجا چیزی بود كه باید در خلوت قرائت می‌شد: «... اینكه سورآبادی و دیگران گفته‌اند «به آسمان رفت» البته خرع است؛ بلكه اوهام شاعرانه...» می‌ترسید جلو برود. نگاه كرد به زردی چرك و كهنه‌ی كاغذ كه از همان پشت شیشه هم بوی خاك را به مشام داخل می‌كرد. نگاه كرد به لبه‌های ریخته‌ی كاغذ كه كنگره می‌داد به قطع كتاب. خون دویده بود در رگ‌هاش. چهره‌اش می‌سوخت از گرما. با تپ تپِ تند قلب جمله را از سر خواند: «... اینكه سورآبادی و دیگران گفته‌اند «به آسمان رفت»، البته خرع است؛ بلكه اوهام شاعرانه. من كه دفترهای پیشینیان ‌یكایك تفحص كرده‌ام، واقع امر چنین می‌بینم: چون كه زن را از شوی خویش جدا كردند، فردا روزی مرد باز آمد كه ستم كرده‌اید با من، بیش از این ستم مكنید. اینكه عُده نگاه نداشته و زنِ خون‌ندیده را مطلقه كرده‌اید، فردا شما دانید با خدای شما. اما، اینكه به دیگر روز زن بیاید با شیرخواره‌ای به بغل و دعوی كند كه این كودك را از من بار برداشته، جواب چه خواهید دادن؟ هاروت و ماروت گفتند: ستم‌ها كه تو كرده‌ای با این زن هیچ‌یك از فرزندان آدم نكرده است با کس. همه‌روزی او را به بند می‌كردی و چوب می‌زدی كه با بقال چرا چنین گفتی، با بزاز نگاه چرا چنین كردی؟ با فلان چه می‌گفتی؟ با فلان از چه خندیدی؟ مرد گفت: زن پارسایی نبود. و لابد است كه از دیروز تا به حال كه مطلّقه شده هزار مرد در وی سپوخته باشند. حال، چون بیاید با شیرخواره‌ای به بغل چگونه پیدا كنید كه آن كودك از خون من است ‌یا از كاسیری دیگر؟ هاروت و مارت گفتند خداوند مردمان را بازداشته است از بهتان. هیچ زن در جهان چندان پارسا نبود كه او. مكافات آنهمه ستم كه رفت با آن زن، او را مهین نام خدای تعالی درآموختیم تا به آسمان عروج كرد. مرد گریان و افسوس‌كنان به خانه بازآمد. آنگاه هاروت و ماروت به باغ درآمدند. تریج پیراهن زن بدیدند از خاك بیرون مانده. به خاك باز پوشاندند، و خدای را سپاس گفتند كه از این مهلكه به سلامت بازآمده‌اند. پس اینكه گفته‌اند: «مرد كشته...» خرع كرده‌اند. مرد را روح بكشتند، و الا كشته‌ی حقیقی ناهید است كه به استیصال رسیده بود از بدگمانیِ مرد. ناچار شكایت برد. چون دریافت كه هاروت و ماروت طمع برده‌اند در وی، به چاره گفت: «آری كنم». و او را در دل گمان بود كه هاروت و ماروت را باده نوشاند و، در خفا، بیهشانه در قدح ریزد تا گزند آن دو فریشته به او نرسد. قضا را، هاروت و ماروت مكر ناهید بدیدند. پس زور كردند تا با او جمع آمدند و آنگه گلوی وی بگرفتند تا بیجان شد. این بود حكایت ناهید. اما من كه بواسحاق‌ام اندرز دهم تو را كه نقل من نیز همه‌ی حقیقت مگیر، كه ما را با حقیقت نسبتی‌ست ناتمام. بدان كه هر واقعه را هماره روایت‌هاست پیشین‌تر كه ما را دست بدان نرسد. و هر واقعه، ازدفتری به دفتر دیگر شاخ‌ها پیدا كند كه نسبتی ندارد با حقیقتِ اصل. و اما اصل واقعه‌ی هاروت و...» دست ایلچی رفت تا ورق بزند، اما به شیشه خورد. راهنما رویش را برگرداند و شانه‌هایش شروع کرد به لرزیدن. اگر می‌شد، ایلچی حاضر بود همه‌ی هدایایی را كه برای تزار آوده بود بدهد تا در جعبه را باز كنند و كتاب را ورق بزند. اما شدنی نبود. رو كرد به راهنما: «این كتاب از كیست؟»

راهنما خنده‌اش را دزدید و گفت: «این كتابی‌ست متعلق به قرن هفتم هجری؛ «مافی‌الضمیر» نام دارد، و نوشته‌ی ابواسحاق ‌یهودی‌ست كه در بغداد، به جرم بی‌دینی دست و پایش را بریدند و جسدش را به دجله انداختند.»

 

 

10

انعكاس شكسته و درهمِ اشیاء در شیشه‌های عینك مندو، كمال را برد به صبح مه‌گرفته‌یی كه حاجی عینك ته‌استكانی‌اش را جا‌به‌جا كرده بود، دست او را گرفته بود و آورده بودش به حیاطِ زندان؛ پای جرثقیل. هر بار كه دنده را جلو می‌راند، پیش چشمش روزی را مجسم می‌كرد كه چشم‌های جوادی «كثافتِ رذل» چپ شده بود و بر لبانش لبخندی بود كه برق دشنه‌ی برهنه‌ای را داشت. گفته بود: «وان را پُرِ آبِ داغ كرده‌ام. خوب كه خیس خوردی صدایم كن بیایم پشتت را كیسه بمالم.» چه می‌دانست؟ شانزده سالش هنوز تمام نشده بود. وقتی مسئولش گفته بود: «لو رفته‌ای.» مثل خنگ‌ها نگاهش كرده بود. گفت: «باید همین امروز مخفی‌ات كنم.» حتا فرصت نبود برود خانه و یك دست لباس اضافه بردارد. آورده بودش به خانه ‌ی جوادی «كثافتِ رذل». گفت: «راضی به زحمت شما نیستم، آقای جوادی.» و ترسی مبهم توی رگ‌هاش دوید. زن جوادی رفته بود مسافرت. خانه خالی بود، پرده‌ها هم طبق معمول كشیده. آن چشم‌ها و آن دشنه‌ی لبخند را كه می‌دید، ارتعاش زهرآگین چیزی كشنده را در فضا حس  می‌كرد. اما، جوادی عاقله‌مردی بود چهل ساله؛ از رده‌های بالای سازمان. آنهمه محبتِ زن و شوهر را كه به‌یاد می‌آورد، مگر می‌شد تلخی كرد ‌یا به خیالِ بد میدان داد؟ نگاه كرد به كاشی‌های آبیِ كفِ حمام و پایش را گذاشت توی وان. بخار آب رخوتِ دلنشینی داشت. آنهم بعد از یک هفته‌ كار شبانه روز؛ تكثیر اعلامیه‌های سازمان. دلش می‌خواست همان‌طور ساعت‌ها لم می‌داد توی آب، اما ترس نمی‌گذاشت. چند دقیقه‌ی بعد جوادی آمده بود پشت در: «خیس خوردی بیایم كیسه‌ات بكشم؟» دستپاچه از آب بیرون آمد. همینطور كه می‌لرزید حوله را به خودش پیچید و گفت: «خیلی ممنون آقای جوادی. خودم كشیدم.»

ـ نه... معلوم است داری تعارف می‌كنی!

و درهمین حال در را باز كرده بود و آمده بود تو: «خب، بعدش تو پشت مرا كیسه بكش!» 

همینطور كه دنده را جلو می‌داد، بوی لجن كاشی‌های لزجِ كفِ حمام توی دماغش پیچید.

 

 

11

وقتی چشمانش را بازكرد، نادر خم شده بود و انگار با بچه‌ی کوچولویی بازی كند از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌كرد: «ببین چه آورده‌ام برایت!» صدای بچه‌ها از اتاق پذیرایی می‌آمد. همینطور كه پلك‌هایش را می‌مالید، بوی مانده‌ی شاش بچه دوباره پیچید توی دماغش.

نادر شمایل فلیسیا را از پشت در برداشت و تكیه داد به تخت شارل، درست مقابل صورتِ مندو.

دنیا خراب شد روی سرش. نه، انگار خلاصی نداشت. روزی كه كمال شمایل را زده بود زیر بغلش و آورده بود برای او، تا چشمش افتاد به تغییرات شمایل، سراپا خشم و نفرت شده بود. در درل گفته بود: «چه چیزی را می‌خواهد ثابت كند؟ روی آن ردای سیاه را رنگ مالیده و دوباره همان بافتنی زردِ خوشرنگ را تنش كرده! مرا خر گیرآورده؟» با این حال، به رو نیاورد. كمال كه رفت، مندو شمایل را برد به آشپزخانه و پشت رو تكیه داد به دیوار. اما پشت و رو هم كه بود، هروقت چشمش می‌افتاد به آن، چیزی درونش را آشوب می‌كرد. روزی كه نادر گفت: «صاحبخانه قضیه را فهمیده، باید هرچه زودتر اینجا را خالی كنیم.» مندو تصمیم گرفت این شمایلی را كه مثل جسدی مانده بود روی دستش، سرانجام، برگرداند به صاحب اصلی‌اش. دیروز. اسباب و اثاثیه‌اش را آورده بود خانه‌ی نادر، و امروز برگشته بود تا اتاق‌ها را قبل از تحویل به صاحبخانه نظافت كند. كار كه تمام شد، شمایل را زد زیر بغل و راه افتاد طرف خانه‌ی كمال. تا خانه‌ی او، كه آپارتمان كوچكی بود واقع در محله‌ی سن میشل، راه زیادی بود؛ هوا هم ابری و غمزده؛ وضعی كه چندان تناسبی نداشت با قدم زدن؛ اما نیاز داشت راه برود. چیزی بیخ گلویش را گرفته بود و راه نمی‌داد به هوا. بدبختی كه می‌آید، به سلسله می‌آید. چند روز پیش، در پی بگومگویی با صاحبِ هتل، كارش را از دست داده بود و فرداش اتاق هایش را. ابرها به سرعت جا به جا می‌شدند و هر آن بیم باران بود. هرچه پیشتر می‌رفت شمایل هم سنگین‌تر می‌شد. نزدیك میدان باستیل به خودش‌ گفت: «عجب گهی خوردم!» خواست بقیه‌ی راه را با مترو برود. اما هوای سنگین راهروهای زیرزمینی تناسبی نداشت با نفسی كه به سختی بیرون می‌آمد. هوا  كم كم تاریك می‌شد. از كوچه‌ی «سن‌لویی‌اُن‌ایل» كه می‌گذشت، هوس كرد سیگاری بكشد و نفسی تازه كند؛ بویژه كه حالا شمایل صد كیلویی وزنش شده بود. مقابل ‌یك عتیقه فروشی ایستاد. شمایل را تكیه داد به ‌یكی از سطل‌های بزرگ آشغال كه همانجا، كنار در ساختمانی، ردیف شده بود. سیگاری روشن كرد و خیره شد به جعبه آینه‌ی مغازه. رنگ‌های اخرایی و قرمزِ جگری فرش‌هایی كه به دیوار مغازه آویزان بود، در آن غروب دلگیر، نفسش را جا آورد. پشت شیشه، كنار قالیچه‌ها و زینت‌آلاتِ افغانی، چشمش افتاد به ربابی قدیمی ‌كه رنگ قهوه‌ای‌اش از فرطِ كهنگی سیاه می‌زد. تپ تپِ پاهایی كه بر سطحِ نشاط‌آوری از صدای خلخال می‌لغزید توی كاسه‌ی سرش پیچید؛ بوی زیزفون و دارچین و اسپره. دردی كهن چنگ زد به احشایش. سایه‌ای به سرعت لغزید سمتِ جایی كه شمایل فلیسیا را گذاشته بود. برگشت.‌ یك سگ «برژه»‌ی آلمانی یک پایش را بالا برده بود تا تكیه دهد به شمایل. چشمش  كه به چشم مندو افتاد لحظه‌ای مردد ماند. موهایش پخش شده بود، توی  تمام صورتش. همانطور كه مندو را نگاه می‌كرد، لغزید كمی ‌آن طرف‌تر، زمین را بو كشید و پایش را تكیه داد به یكی از سطل‌ها و شاشید. نگاه مندو رد تسمه‌ای را كه به گردن سگ بود گرفت و بالا رفت. سر دیگر تسمه به دستی منتهی می‌شد چروكیده كه رگ‌های كبودش آماس كرده بود. پیرزن خندید و راه افتاد. مندو ته سیگارش را انداخت. نگاهی كرد به شمایل كه غریبانه تكیه داشت به سطل. احساس كرد در تمام این مدت تابوتی را حمل می‌كرده است كه نمی‌دانسته با آن چه باید كرد. راه افتاد طرفش. ایستاد: «كه چه؟» ناگهان سبكی رخوتی نامنتظر وجودش را فراگرفت. شانه‌ها را بالا انداخت، دست ها را در جیب فرو برد، و راهش را كج كرد به طرفِ خانه‌ی نادر. حالا، ساعتی بعد، شمایل مقابل چشمش بود، تكیه به تخت شارل!

وقتی ماجرا را گفت، نادر سری تكان داد: «می‌دانی آنجا كجاست؟ منزل «ژرژ موستاكی»! بله، آقا! خواننده‌ی معروف دهه‌ی هفتاد. من آپارتمان بغلی‌اش را دارم نقاشی می‌كنم.

آن‌لور كه شارل را حمام می‌كرد، آمده بود تا از داخل كمد لباس تازه‌ای برای او ببرد. لحظه‌ای ایستاد و پلک‌هایش را به هم نزدیک کرد: «فلیسیاست؟ چقدر زشتش كرده!» این را گفت و به سرعت بیرون رفت.

مندو دوباره خیره شد به شمایل: «چه قاب زیبایی!» محبت نادر تحت تاثیرش قرارداد. گفت: «از كجا به این سرعت قاب برایش فراهم كردی؟»

ـ قاب كه چیزی نیست، تو جان بخواه!

 

 

12

باد می‌پیچید لای درختان بلوط‌ باغ، و سایه‌های لرزان شاخ و برگی را كه مهتاب روی شیشه‌های پنجره می‌اندخت، به اضطراب تكان می‌داد. «ف. و. ژ.» پشت کرده بود به ناتالی. هوهوی باد که دور و نزدیک می‌شد چیزی را در فضای بالای تخت معلق می‌كرد كه خواب را از چشمانش می‌ربود. ناتالی هم پشتش به او بود. بیدار بود؟ سكوتِ اتاق، سكوتِ خواب نبود.

«ف. و. ژ.» اندیشید: «آدم هیچگاه نمی‌فهمد در ذهن زن‌ها چه می‌گذرد.» روزهای نخستِ اقامت در اینجا، همه‌اش احساس سبكی بود و نشاطی بی‌سابقه. می‌گفت: «بشر به انحطاطِ عجیبی دچار شده است. آخر اینهمه اضطراب و دغدغه هم اسمش زندگی است؟» وقتی دست در دست ناتالی به جنگل‌های اطراف می‌رفتند و سبد را از قارچ‌های خودرو یا توت فرنگی‌های وحشی پر می‌كردند و برمی‌گشتند، یا وقتی به گل‌های باغچه رسیدگی می‌كردند، حس می‌كرد زمان را میان‌بر كرده و برگشته‌اند به سال‌های سرخوشِ جوانی. در آن هنگام، از ثروت اجدادی جز عنوانی برای «ف. و. ژ.» باقی نمانده بود. اگر دائم دور و بر ناتالی می‌چرخید، برای املاك بی‌حسابش نبود، دوستش داشت. اما برای جاه طلبی‌های او ثروت ناتالی چیزی بود كه نمی‌شد به حساب نیاوردش. ناتالی رفتارِ گاه ناشیانه‌ی این جوان خجول را می‌دید و دردل به او می‌خندید. اما از همین جاه‌طلبی‌اش بود كه خوشش می‌آمد. بعد كه «ف. و. ژ.» به خواب و خیال‌هاش جامه‌ی عمل پوشاند، رفته‌رفته ناتالی گم شد در سایه‌ی او. حالا او بود كه باید دور و بر «ف. و. ژ» می‌چرخید؛ از غیبتش رنج می‌كشید و گاه كه چیزی می‌دید ‌یا چیزی می‌شنید، چشمانش را می‌بست تا این حضور سایه‌وار بتواند به حیاتِ خود ادامه دهد. حالا، ‌یك ماهی پس از زندگی در اقامتگاه جدید، «ف. و. ژ.» خودش را در خلاء‌ی می‌دید كه پیش از آن نمی‌شناخت. حس می‌كرد از قطاری كه به سوی روشنایی‌های پُرجلال دوردست می‌رفت، ناگهان، به بیرون پرتاب شده است. در ظلمات دست و پا می‌زد. می‌دید در گفتگو با ناتالی، ‌یا كسان دیگری كه به دیدنشان می‌آمدند، همه‌اش از افعال ماضی استفاده می‌كند. آنچه غایب بود حال بود و آینده. می‌دید معاشران‌شان هم، بیشتر كسانی هستند كه ساكنان سیاره‌ی «گذشته» اند. فاكسی هم كه  امروز به دستش رسیده بود به این احساس فاجعه‌بار شدت بیشتری می‌داد. خودش را نه محبوسی در قلعه، كه بیماری می‌دید زیر چادراكسیژن؛ فرو رفته در اغماء؛ بیماری كه از همه‌ی اعضای بدنش تنها قلبی‌ست كه می‌تپد. می‌دید كه در این انجماد و سكوت آنقدر باید ادامه دهد تا روزی که این تكه گوشتِ بی‌مصرف هم باز بماند از تپش. درست مثل روژه لوكنت. صبح، وقتی پیشخدمت كاغذ خبر مرگ او را به دستش ‌داد، تنها تصویری كه از او پیش چشمش آمد همان نگاهِ آخر بود. از هركس، همیشه چیزی هست كه، مثل خاكستر جسدی سوزانده شده، همه‌ی هستی او را در خود خلاصه ‌كند. ‌یك نگاه،‌ یك حركت،‌ یا یك حرف بخصوص. از روژه همان نگاه بود كه برای همیشه باقی می‌ماند. آخرین باری كه او را دیده بود چند روزی پس از بستری شدنش در بیمارستان «سال پتریر» بود. به خانه كه آمده بود، زنگ زده بود به كمال. با آن چیزهایی كه كمال می‌گفت، دیگر دلیلی نداشت كه خودش را منتر آن شمایل لعنتی  بكند. الیزابت را صدا كرده بود. سینه‌های درشت الیزابت همیشه در جدال بود با دكمه‌ها‌ی پیراهن. و حالا كه رمان «خاله تیفانی»‌اش جایزه‌ی «فمینا» را برده بود، سر را بالاتر می‌گرفت و سینه را جلوتر می‌داد. «ف. و. ژ.» كه منتظر بود هر لحظه دكمه‌ای در فضا بپرد، چشم از سینه‌های او برگرفت و شمایل فلیسیا را به او داد: «حالا كه می‌روی زندگی تازه‌ای را شروع كنی می‌خواهم هدیه‌ای به تو بدهم.» و الیزابت نگاهش كرده بود. از الیزابت هم همین نگاه است كه برای همیشه می‌ماند. وقتی كه رفت، «ف. و. ژ.» از خودش پرسید: «چرا؟» طبیعی‌ترین كار این بود كه الیزابت نسخه‌ای از كتابش را به او هدیه كند. اما حتا حرفش را هم نمی‌زد. كنجكاوی كشنده‌ای او را واداشت كتاب را بخرد( خبرجایزه را در فیگارو خوانده بود). حالا كه نگاه می‌كرد، خاله تیفانی شباهت غریبی داشت به ناتالی. جیم، بفهمی‌نفهمی، خود «ف. و. ژ.» بود و آقای بایرون، روژه لوكنت. «یعنی این دخترك بی‌چشم و رو...»  

غلطید: «بیداری، ناتالی؟»

بیدار بود ناتالی. سایه شاخ و یرگ را روی شیشه‌ها نمی‌دید. اما همان صدای باد را كه می‌شنید لایه‌های خفته‌ی درونش را به آشوب می‌كشید. از صبح كه خبر را شینده بود سكوت كرده بود. «چقدر همه چیز....» چهل سال تمام صبر كرده بود تا سرانجام گوشی تلفن را بردارد و زنگ بزند. هیچ وقت نفهمیده بود چرا ناگهان از او كناره گرفت. جایی از درونش جراحت برداشته بود كه دست هیچ جراحی به آن نمی‌رسد. به انتقام، روی خوش نشان داد به «ف. و. ژ.». چهل سال تمام صبر كرده بود. روزی كه به دیدار او می‌رفت گمان می‌كرد زمان را میان‌بر كرده و برگشته است به سال‌های سرخوش جوانی. گمان می‌كرد رشته را از همانجا كه برید می‌شود دوباره گره زد. روژه به مهربانی او را می‌پذیرفت. اما دلش نمی‌آمد بگوید. می‌دانست عشق چیزی‌ست كه با زمان گره خورده. بریده كه شد همان بهتر كه خاطره شود. اما نمی‌گفت. او هم به عبث گمان می‌كرد شاید، شاید معجزه‌ای بشود. می‌دید چیزی دارد می‌گندد؛ جسدی كه روزی موجود زیبایی بوده. اما در ملال ادامه می‌دادند.

ـ بیداری ناتالی؟

آدمی، جوان كه هست، فكر می‌كند در آن دم‌دمه‌های آخر چه خوبست روزی هر دو بنشینند و هركس همه‌ی چیزهایی را كه مخفی می‌كرده اعتراف كند به دیگری. پیر كه می‌شود، به این رؤیای كودكانه می‌خندد. با این حال، ناتالی می‌ترسید كودكِ درون «ف. و. ژ.» سر برآورده باشد. برگشت؛ طوری كه انگار در تمام مدت طرفِ خطابِ او بوده، گفت: «می‌دانم. حوصله‌ات سر رفته. وقتی هفتاد سال تمام بدوی، گمان می‌كنی زندگی‌ یعنی همین دویدن. مثلی هست چینی که می‌گوید: وقتی می‌توانی راه بروی ندو. وقتی می‌توانی بایستی راه نرو. اما از همه بهتر دراز كشیدن است.»

ـ ولی ناتالی ما فرانسوی هستیم.

ـ نمی‌گویم چینی باش، اما... زندگی فقط همین چیزی نیست كه به آن عادت كرده‌ایم. ما هنوز گمان می‌كنیم به تعطیلات آمده‌ایم. ایستاده‌ایم اما در درونمان كسی هست كه همچنان به دویدن ادامه می‌دهد. ‌یكی دو ماه كه بگذرد، قول می‌دهم، همان نگاهی را به گذشته داشته باشی كه «شازده كوچولو» به زندگی آدم‌های دیگر داشت.

غلطید. باد زوزه می‌كشید. میان سایه‌هایی كه روی شیشه‌ی پنجره تكان می‌خوردند، شبحی نگاهش می‌كرد. دو چشم هراسان كه برق می‌زد از وحشتی خاموش. گیسوانِ بلندش، حلقه حلقه و پریشان، پُر بود از پَرِ كاه. «آمدی پسرم؟» دویده بود بیرونِ اسطبل. چشمش كه افتاده بود به «آرتور»، ایستاده بود و نفس عمیقی كشیده بود، انگار آن هیكل چغر و بازوهای خالكوبِ مهتر، به او اطمینان می‌داد كه بیدار شده است از كابوس. آرتور داشت اسبی را قشو می‌كرد. چشم‌های سرخ‌اش را كه دید گفت: «هان، فرانسوا... باز هم كه...» و دستش را به محاذات شكم تند تند تكان داده بود. بعد نگاهی انداخته بود به شلوارك سرمه‌ای رنگ او كه جا‌به‌جا پَرِ كاه چسبیده بود به آن. «آخرش كور می‌شوی، ها! خیال می‌كنی نمی‌دانم؟ هر روز می‌روی... ببین چشم‌هات چطور قرمز شده است!» سرش را زیر انداخت، و راه افتاد برود. آرتور دست از كار كشید. برس را زمین انداخت و شانه‌ها‌ی او را محکم گرفت: «ببینم... نكند؟...» سرش را به علامت نفی تكان داد. آرتور نشست روی پاها تا صورتش درست مقابل صورت او باشد. با دو دست درشت و گوشتالودش شانه‌های ظریف او را تكان می‌داد: «ببینم! رفته بودی طویله‌ی عقبی؟» دوباره سرش را تكان داده بود و مثل گناهكاران چشم‌هایش را زیر انداخته بود. آرتور سطل را برداشت، آبش را پاشید روی چمن‌ها، و وارونه‌اش كرد: «بنشین ببینم!» نشست روی سطل. بوی چمن و بوی پِهنِ اسب پیچید توی بینی‌اش. نگاه كرد به آرتور. گفت: «كیه؟»  آرتور دست‌های خیس‌اش را مالید پشت شلوارش. سیگاری بیرون آورد. كبریت كشید. همینطور كه دست ها را گرفته بود پناه شعله، از زیر چشم نگاهش كرد. دود را كه بیرون می‌داد، آرنجش را گذاشت روی نرده‌ی چوبی حیاط اسطبل. گفت: «خوابنما شده بوده!» «ف. و. ژ.» سرش را دوباره بالا آورد و از گوشه‌ی چشم قرمز و ملتهب‌اش به او نگاه كرد: «بعنی چه... خوابنما؟» آرتور نگاهی به دور و بر كرد. ناگهان محكم كوفت به بازوی چپش. زنبوری كه نیش می‌زد به چشمِ راستِ اژدهای خالكوب، بی صدا و تسلیم افتاد روی زمین. «این چیزها را به كسی نمی‌گویی ها!... مخصوصاْ اگر پدرت  بفهمد...» هوا را از لای داندان‌هایش تو كشید. برق دندان طلایش نور روز را شكافت و جرقه‌ای از اعتماد در دل «ف. و. ژ.» نشاند. «لباسش را دیدی؟ راهبه است. هنوز هم همان لباس‌ها تن‌اش است. می‌گفت عیسا مسیح به خوابش آمده. گفته اگر می‌خواهی مرا ببینی تابستان بیا به «سون»». سیگارش را پرت كرد و با دست اشاره كرد به در ورودی قصر. «اواخر ژوئن بود كه ‌یك روز، از همین در،  آمد تو. بعد شد ‌یكی از ساكنان همین قصر. زیبایی كودكانه‌ای داشت. وقتی از اینجا رد می‌شد، اسب‌ها فره می‌كردند. من كه ندیده‌ام، می‌گفتند، سرمیز، می‌نشسته رو به روی پدرت و مراسم دعای پیش از غذا را می‌خوانده.» «ف. و. ژ.» مثل بخاری كه از زمین بلند شود، آرام آرام از روی سطل بلند شده بود. به همان آرامی‌ جلو آمده بود. حالا ایستاده بود برابر او. آرتور دوباره برس را برداشت و افتاد به قشو كردن اسب: «خب همین دیگر! برو به درس ومشقت برس. حالاست كه سروكله‌ی پدرت پیدا شود.» دست‌های مرتعشش بالا رفته بود و همینطور بی‌وقفه مشت می‌كوبید به شكم قلمبه‌ی آرتور: «دروغگو! دروغگو! دروغگو!» آرتور دست‌های كوچك او را توی مشت‌های خود گرفت: «احمق نشو!» «ف. و. ژ.» با صدایی كه خط افتاده بود از بغض گفت: «پس چرا آنجاست؟» «من چه می‌دانم؟ برو از پدرِ.... برو از پدرت بپرس.» با عصبانیت برس را به زمین كوفت.‌ یكی دو قدم راه افتاد به طرفِ اسطبل. بعد، ناگهان برگشت. نشست و شانه‌های او را محكم توی دست‌های گنده‌اش فشرد: «هیچكس نباید بفهمد كه او آنجاست! می‌فهمی؟» چشم‌هاش، دو پرنده‌ی هراسان، برقی ساطع می‌كرد آمیزه‌ای از خشم و التماس، كه می‌پیوست به تلؤلؤ طلای دندانها، و چیزی را از «ف. و. ژ.» طلب می‌كرد در خورِ دوستی و اعتمادِ متقابل: «بعضی چیزها هست بهتر است آدم نداند.» حالا، آرام گرفته بود. آن رعشه‌های عصبی جا داده بود، به عطوفتی كه حس می‌كرد نسبت به این مهتر كه باهمه‌ی خشونتش تكیه‌گاهی بود امن برای لحظه‌های پریشانی و تنهایی بیكرانِ «ف. و. ژ.». گفت: «چرا كسی نباید بداند؟» آرتور سیگار دیگری آتش زد. نگران، نگاهی كرد به دور و بر. بعد، انگار بخواهد جای دم و بازدم را عوض كند، هوا را به سرعت تو كشید. تف كرد به زمین و گفت: «پدرت آدم خشنی‌ست. گفت ببر گم‌وگورش كن. من آوردمش اینجا. قایمش كردم توی این طویله‌ی عقبی.» اسب فره‌ای كرد. «ف. و. ژ.» دستش را كشید به گرده‌ی اسب و خیره شد به چشمان آرتور كه برق خشمی ‌فروخورده پرده‌ای كدر می‌كشید روی مردمك‌اش. گفت: «چرا؟» آرتور دست‌های زمخت‌اش را خواب داد روی شكم برآمده‌ی اسب: «پدرت آدم خشنی‌ست. گفت: این دختره دیوانه است، ببر گم و گورش كن. من هم آوردمش اینجا. شكمش بالا آمده بود. می‌گفت عیسا مسیح آمده است به خوابش. بعد، در یك شب سرد زمستانی... برو! برو! پدرت دارد می‌آید.»

خوابش نمی‌برد. شبح پشت شیشه بی‌صدا نگاهش می‌كرد: «آمدی پسرم؟» آن روز هم مثل هر روز، از مدرسه كه آمده بود رفته بود گوشه‌ی اسطبل. ‌یكی از اسب‌ها با حدقه‌های از هم دریده نگاهش كرده بود. از ترس، بی‌هوا، عقب عقب رفته بود. دری چوبی پشت سرش باز شده بود و از پشت افتاده بود روی كاه‌های كفِ طویله. به جستجوی راه گریز، سرش را برگردانده بود تا اگر اسب آمد... توی تاریكی چشمش افتاده بود به دو چشم آبی كه از وحشت برق می‌زد: «چرا هرروز می‌آیی توی اسطبل گریه می‌كنی، پسرم؟ من ماری هستم. مادرت!»

 


 

13

وقتی آمد، نادر و مندو با حیرت نگاه كردند به هم. كسی که مقابل‌شان بود، در آن كت‌و‌شلوار و پاپیون شیك، و پشت فرمان آن ماشین شیك تر، هیج ربطی نداشت به آرنولدی كه می‌شناختند. موهایش را ژل زده بود و از پشت دم اسبی كرده بود. مندو در عقب را بازكرد. چشم غره‌ای رفت به نادر كه می‌خواست صندلی جلو را به او تعارف كند، و خودش را رها كرد روی تشك عقب. هنوز توی ماشین ننشسته، آرنولد شروع كرده بود، و مندو كه نمی‌توانست نه به جهان پُرشتاب او داخل شود، و نه از اصطلاحات عامیانه سر درآورد، ترجیح داد از شیشه‌ی ماشین خیره شود به خیابان. نگاه می‌كرد به پرهیبِ گریزانِ اشیاء و آدم‌ها، به سطوح شكسته‌ی نور روی شیشه‌ی مغازه‌ها، اما فكرش پیش مكالمه‌ای بود كه توی راه با نادر داشت. گفته بود: «تو كه بالاخره خودت را از این مخمصه نجات دادی، خب برگرد به كشورت!» نادر پرتغالی را از توی سبد میوه برداشته بود و گفته بود: «از كره‌ی ماه نگاه كن به زمین. همین قدراست. چه فرقی می‌كند كه من اینجا زندگی كنم‌ یا اینجا؟» و با انگشت خال سیاهی را روی پرتغال نشان داده بود و بعد ‌یك سانتیمتر آن‌طرف‌تر را. كار طلاق را سپرده بود به وكلیش و حالا كه راهی آمریكا بود، برای خداحافظی، می‌رفت به مولوز. مندو هم كه با از دست دادن اتاق‌هایش سرگردان شده بود همراهی‌اش می‌كرد. توی جاده بغض گلوی نادر را گرفته بود: «هنوز هیچی نشده با وكلیش خوابیده است.»

ـ از كجا مطمئنی؟

ـ خودش اعتراف كرد.

ـ خب به تو چه مربوط است؟ حالا كه دیگر جدا شده‌اید!

نادر آهی كشید و خیره شد به رو‌به‌رو. به دو ستون نور كه تاریكی را می‌شكافت: «شب اولی كه دیدمش در‌ یك رستوران با دوستان نشسته بودیم. دیدم دختر جوانی از پله‌ها پائین می‌آید. شكمش برآمده بود و به پهنای صورتش اشك می‌ریخت. اگر ندویده بودم جلو، با سر افتاده بود از پله‌ها پائین. آنوقت... تصورش را بكن... هیچكس نفهمید كه شارل... من به او بیشتر می‌رسیدم تا به بچه‌های خودم.

مندو خیره شد به درختان كنار جاده كه در سیاهی شب مثل هیولاهایی هراسان از كنارماشین می‌گریختند. «یعنی قضیه‌ی شارل را هم به او گفته است؟» وسط راه نگه داشتند تا بنزین بزنند و قهوه‌ای بخورند، مندو گفت: «می‌دانی، پیش از تو مدت كوتاهی با من زندگی می‌كرد.» نادر كه هنوز خودش را توی جاده حس می‌كرد، از هول درّه‌ای كه پیش رویش دهان می‌گشود، پایش را فشرد روی میله‌ی آهنی پایه‌ی میز. مندو گفت: «دختر سرگردانی بود. چندین بار هی رفت و هی آمد. دفعه‌ی آخر، بعد از دوماه برگشت و گفت: از تو حامله‌ام! گفتم: كدام گورستانی رفته بودی كه حالا بعد از دوماه از من می‌خوهی پدر بچه‌ای باشم كه توی شكم توست؟» نادر بهت‌زده نگاهش می‌كرد. خود را از همه سو خیانت‌شده می‌دید. رویش را كرد به سمت ماشین‌هایی كه در محوطه‌ی جلوی كافه پارك شده بودند. مندو گفت: «یادت هست؟ دعوتم كرده بودی. شبی كه برای اولین بار پا می‌گذاشتم به خانه‌ات. هنوز از سرِ كار برنگشته بودی. زنگ زدم. وقتی آن‌لور در را به رویم گشود، خشكم زد. حس می‌كردم كابوس می‌بینم. بعد، به سلامتِ تو فكر كردم. به آن‌لور گفتم مرد ایرانی اینطوری‌ست. دلش چركین می‌شود. بهتر است نادر چیزی در این مورد نداند.»